چهار شنبه, 08 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
یکشنبه, 05 بهمن,1404

عمیق‌تر از یک خراش

چشمانم بالاتر رفت؛ دو خانم دو طرفش ایستاده بودند. شانه‌هایش را گرفته بودند و پابه‌پایش راه می‌رفتند. نزدیک شدم. با حرکتِ بغل‌دستی‌هایش، به‌آرامی قدم از قدم برمی‌داشت. صورتش نه رنگ داشت و نه روح... ردِ نگاهش روی عکس بزرگِ تزئین‌شده‌ی شهید موسوی گیر کرده بود. تنها ناله‌های آرامی از گلویش بیرون می‌آمد.

مشاهده »
یکشنبه, 05 بهمن,1404

سهمِ امنیت

رفتم توی آشپزخانه دمکش درست کنم. داشتم برنج می‌شستم. یاد جنگ دوازده‌روزه افتادم؛ وقتی همسر یکی از دوستانم شهید شد با خودم گفتم: «باید درِ خونه رو قفل می‌کرد. حداقل به‌خاطر بچه‌هاش؛ تا شوهرش نمی‌رفت، تا شهید نمی‌شد!» حالا خودم باید چکار کنم!؟ حالا که نوبت به من رسیده! اصلاً مگر می‌شد درِ خانه را قفل کرد؟! مگر می‌شود یک عمر به خودت بگویی شیعه و روز جنگ، مثل زن‌های کوفه بی‌وفا شوی! اصلاً مگر می‌شود دست و پای مرد جنگی را بست؟

مشاهده »
یکشنبه, 05 بهمن,1404

آن‌کس که نداند و نداند که نداند

نمی‌دانم چه از جان زباله‌های داخل سطل می‌خواستند که با پا یکی‌یکی کیسه‌ها را این‌طرف و آن‌طرف پرت می‌کردند. پایم را بلند کردم که از روی کیسه‌ی زباله بگذرم، دخترکِ عصیانگر فریاد زد: «آقا، آقا! بیا اینارو پرت کن وسط خیابون.» با تعجب به هرکدامشان که نگاه می‌کردم، انگار حالت عادی نداشتند. سن‌ و سالی هم نداشتند؛ دختر و پسر با تیپ و قیافه‌های عجیب‌ و غریب که اصلاً شبیه آدم سالم نبودند. به هر زحمتی که بود، از بین جمعیت راه باز کردم و خودم را به این سمت خیابان رساندم. شروع کرده بودند به آتش زدن عکس شهدا...

مشاهده »
یکشنبه, 05 بهمن,1404

آزمایش تعیین ملیت

موقع رفتن توی کوچه فرعی، تعدادی از طرف دروازه کازرون به سمت کوچه‌ای که ما بودیم فرار می‌کردند. سن و سال و جنسیت متنوع بود؛ توی دستشان قمه و شیشه شبیه دلستر بود. درِ یک خانه را برایشان باز کردند و توی آن خانه رفتند. من هم فوری دست‌به‌تلفن شدم و گزارش دادم. چند دقیقه بعد خواهر وسطی زنگ زد و بدون اینکه احوال‌پرسی کند، گفت: «از صبح تا حالا دورِ خونه ما میدون جنگ بوده، اعصابم خورده. یه عده میان پشت خونه ما که زمین خالیه، آجر و سنگ و بریده آرماتور برمی‌دارن. چند تا زنم دیدم از تو ماشینای کوچه فرعی براشون قمه می‌آرن.»

مشاهده »
یکشنبه, 05 بهمن,1404

دویست و شش سفید

با صدای کشیده شدن موتور روی زمین، سرمان برگشت به سمت پشت. امین و عارف کف زمین بودند. راننده ۲۰۶ از رویشان رد شده بود رسماً. به موتور پشت‌ِ سری ما هم خورده بود. آن‌ها هم افتاده بودند روی زمین. موتور دوم گیر کرده بود زیر ماشین و زمین‌گیرش کرده بود. بچه‌ها که صحنه را دیدند، داغ شدند. با شات‌گان‌های‌شان چندتایی شلیک کردند سمت ماشین. شیشه‌های ماشینش آمد پایین. فرمانده سریع جلو آمد و مانع‌شان شد. راننده یک زن حدوداً چهل‌ساله به نظر می‌رسید. اولش آه و ناله می‌کرد که فکر کنیم زخمی شده. عجیب بود ولی با این همه ساچمه و شیشه‌های خرد شده، خط هم بهش نیفتاده بود. تا ما را دور خودش دید، از ما گوشی می‌خواست که زنگ بزند به نمی‌دانم کی. بعد هم که کسی گوشی بهش نداد، گفت که مست بوده و حال طبیعی نداشته!

مشاهده »
یکشنبه, 05 بهمن,1404

شیب خیابان

آن‌ها که دیده بودنش می‌گفتند داشته از دستش خون می‌چکیده؛ توی شیب خیابان، خونِ آدم‌هایی که دیوارشان کوتاه بوده، عین هابیل. این‌ها را اگر نگویم سر دلم بیات می‌شود. همان وقت‌ها که آب حیاط ما و آن‌ها می‌ریخت به یک جو، بابایش نزول می‌گرفت. آقاجانم قدغن کرده بود از املت و نان بلوری‌شان چیزی بگذاریم توی دهانمان. خودش توی راه مدرسه سروگوشش می‌جنبید، سوزنش گیر می‌کرد روی سر و کله ناموس مردم.

مشاهده »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • 230
  • 231
  • 232
  • 233
  • 234