
دو سویِ یک دیوار
نگاهی به ساعت گوشیام کردم؛ پنج دقیقه به هشت بود. خواهرِ همسرم کنارم ایستاده بود؛ آرامتر از آنها گفت: «میخوان برن اغتشاش.» به زور خودم را کنترل کردم تا صدای «چی؟» گفتنم به گوش همسایه نرسد. _تعجب نکن... هر کی داراتر، زبونش درازتر.
مشاهده »
آقای آکاردئونی
آشنایی من با او به ۶ سال قبل برمیگردد؛ زمانی که سخت مشغول خواندن برای کنکور بودم. هر روز سر ساعتی مشخص زیر پنجرهی اتاقم میآمد و از اعماق وجودش شعر میخواند. من او را علت تمام شکستها و ناکامیهای تحصیلی خود میدانستم. از همان زمان، بذر کینه و دشمنی با آقای آکاردئونی در دلم کاشته شد.
مشاهده »
رفیق شهید
صبح شنبه، بعد از ساعتها بیخبری از هلهلهی دستانِ شیطان، با هایهای بلند بابا از خواب پریدم. توی جایم نیمخیز شدم که صدای خشدار مامان را شنیدم: «شلیک مستقیم بوده؟!» دویدم به سمت اتاقشان. تلفن را قطع کرد و لب زد: «گلاب بیار.» صورت بابا کبود شده بود؛ قلبش زود درد میگرفت. همانطور که شیشهی گلاب را گذاشتم زیر بینیاش تا بو بکشد، مرثیهخوانی را از سر گرفت: «قرار بود دوشنبه دوباره بره کربلا، ببین همون روز تشییع میشه، داره میره کربلا، اباعبدالله بغلش گرفته...»
مشاهده »
نذرِ سلامتیِ وطن
مریم خانم از روز اول که اسم اعتراضات بر رویش بود، قبل از نماز مغرب دعا خوانده بود و سیل صلوات راه انداخته بود. چادر رنگیاش را بر سرش محکم کرد و لبخندِ تلخی بر لبهایش نشست؛ هر شب که پای اخبار مینشستم و خبرهای اغتشاشات و آتشسوزیهای شهر را میشنیدم، یکی از همسایهها را مطلع میکردم تا صلواتهای بیشتری بفرستیم. بالاخره ما هم باید یه کاری بکنیم برای ایران جانمان دیگر! شهر غروبها تعطیل میشد، به دوستان دور و اقوام هم نمیتوانست چیزی بگوید، مسیر شلوغ بود و خطرناک.
مشاهده »
رویای ناتمام
چشمم دوخته بودم به در. لبهایش باز شد به صحبت: «خانوادههاشون چی میکشن؟! چقدر استرس دارن این روزا! خدا خیرشون بده. خیلی دعا میکنم براشون. بعضی وقتا میگم اگه جای اونا بودم چه میکردم؟!»
مشاهده »
ولی اینجوری که نمیمونه...
حرفهایش انگار جایی را توصیف میکرد که من نمیشناختمش. مرودشت ما؟ همان شهری که عاشورا هیئتها و دستههای عزاداریاش کل خیابان اصلی شهر را پر میکرد؟ شهری که تمام بافت جمعیتیاش روستایی و عشایری است و از صبح تا شب لنگ یک لقمه نان است، کجا میتواند آشوب به پا کند؟ اصلاً این مردم روزمزد که اگر یک روز کار نکنند، شب نان برای خوردن ندارند، کجا فکرشان میرسد خیابان خراب کنند و بازار ببندند؛ چه برسد به اینکه آدم بکشند!
مشاهده »
