
خلوتتر از قبل
آخر شب قبل شلوغ بود. جلوی خانهمان آتش روشن کردند و به بعضی مغازهها آسیب زدند. بلوکهای سیمانی را شکستند و به قول بچهها آماده شدند برای «دالپرو» با نیروهای انتظامی و بسیجی. گاز اشکآور آن شب دمار از روزگار چشمهایمان درآورد. کاغذ آتش میزدیم تا سوزشش کمتر شود.
مشاهده »
خاله پیرزن خونه نیست
از چیزی که میترسیدم سرم آمد. همسایهی «بادی به هر جهت» از راه رسید. تا کنار من است خودش را موافق نظراتم نشان میدهد، دور که میشود رنگ عوض میکند. سلامِ نصفهنیمهای گفت و شروع کرد: «وای خاطره! چی میشه؟ خیلی شهرا دارن سقوط میکنن!»
مشاهده »
دیکتاتورِ از گور برگشته!
چشمم به بقعهی سمت راست خیابان افتاد که عدهای با فریاد و مشت و لگد و چوب، مشغول شکستن در و پنجرهی آن بودند. جمعیت در همراهی شعار میدادند: «مرگ بر دیکتاتور!»
مشاهده »
بازم بگو نواره، نواره که پا نداره!
روز بعد رفتم کاهو و هویج بخرم. مهدی نشسته بود پای اخبار و داشت خبر تجمع را میدید. همانطور که زل زده بود به تلویزیون، گفت: «چرت مِگن اینا، معلومه یَطَری فیلم ورداشتن که زیاد نیشون بده، وگرنه همین قدم تو اعتراضا بودن.» آقای حجتی کنترل را گرفت جلوی تلویزیون. صدایش را بلند کرد، بعد با لبهی آن چند ضربه به شانهی شاگردش زد و گفت: «سال ۵۷ام که من قد تو بودم، مگفتن نواره. بچه بیا برو دنبال کارت. تو که هیشجاش نَرفتی غلط مُکُنی نظر بِدی. هی فقط بیشین پا این شبکههای نَمیدونم چیشی و چِرتوپِرت بوگو. باسی میومدی بیبینی جمعیت بود یا ساختن!»
مشاهده »
قمهٔ خونین
یهو با صدای خُرد شدن در شیشهای مغازه بلند شدم. به طرف محمد که پشت ویترین مغازه بود رفتم. از ترس شروع به جیغ کشیدن کردم. چند نفر قمه به دست وارد مغازه شدند. میزها را به هم ریختند و شروع به شکستن وسایل مغازه کردند. چند تا از همسایهها وارد مغازه شدند اما اغتشاشگران آنها را با قمه و چاقو تهدید کردند. چند نفر زخمی روی زمین افتاده بودند. با دیدن خون حالم بدتر شد و شروع به جیغ زدن کردم.
مشاهده »
بابا خرگوش و پسرِ قصهی بابا2
نیمکت سنگی سرد بود و هوا سوز داشت. دیدم خورشید دارد بارو بندلش را جمع میکند. آفتاب که برود، سوز هوا بیشتر میشود. دوست داشتم با مردم بروم. اما توان نداشتم دوباره علیرضا را بغل کنم. علیرضا دلش میخواست آنجا بماند. هرجور بود، راضیاش کردم و برگشتیم خانه. پدر که از سر کار آمد، با ذوق و شوق برایش تعریف کرد، کجا رفته. اینبار وقتی پدر قصهی بابا خرگوش و پسرش را تعریف کرد، علیرضا ساکت ننشست. از جا بلند شد. دستش را بالا برد و شعار جدیدی که یاد گرفته بود را با صدای بلند خواند: «حیدل حیدل یا صهیون، حلیفت منم! حلیفت منم.»
مشاهده »
