
سفرنامه بوسنی13
خانه حاجی الودین نُقلی و گرم بود. خودش هم اهل تعریف. تا نشست، سر صحبت را با زارعان باز کرد. شنیده بودم که عمل قلب داشته، و وقتی به سینه و قلبش اشاره کرد فهمیدم دارد از بیماری و بیمارستانش تعریف میکند. آنها که مشغول تعریف شدند، من خانه را برانداز کردم. هال کوچک با آشپزخانهای کوچکتر، از بقیه اتاقهای خانه جدا شده بود تا میزبانِ مهمانان باشد. گوشهٔ اتاق تلویزیونی کوچک بود و یک تابلو «چهار قُل» روی دیوار خودنمایی میکرد.
مشاهده »
مثلث از هم پاشیده!
روز زن بود و محمدجواد میخواست مرا خوشحال ببیند. گفت: «بیا بریم بیرون یه دور بزنیم.» —اگه اونجایی که من میگم بریم، قبول. —کجا؟ —تو مسیر بهت میگم! وقتی گفتم مزار محمدجواد، تعجب کرد! و گفت: «دقیقاً حرف دل منو زدی!» انگار تنها جایی که کمی حالمان را عوض میکرد، مزار شهید تمسّکی بود. ساندویچ خریدیم و رفتیم. نشستیم کنار مزارش. محمدجواد گفت: «الان شهید داره مارو میبینه.» خندیدم و جواب دادم: «آره، حتماً میگه رفقای ما رو نگا کن، انگار اومدن پیکنیک!»
مشاهده »
سفرنامه بوسنی12
تا قبل از آن فکر میکردم بینظمی در برنامهها فقط مخصوص ایران ماست. اما وقتی در وسط برنامه چندین بار (شاید پنج یا شش بار) پایهٔ صندلیهای پلاستیکی شکست و در اواخر برنامه هم برق سالن رفت، فهمیدم این چیزها همهجای دنیا وجود دارد.
مشاهده »
سفرنامه بوسنی1۱
اذان که گفته شد، اَفَندی آهسته و باوقار از پلههای منبر بالا رفت تا پشت تریبون رسید. هنگام بالا رفتن از پلهها، دستهایش به نشانهٔ دعا بالا بود و انگار هر پلهای را که بالا میرفت، چند لحظه مکث میکرد و دعایی میخواند و بعد پلهٔ بعدی را طی میکرد. پشت تریبون که رسید، کاغذی را باز کرد و جلوش گذاشت. میزبان گفت اَفَندیها در بوسنی تشکیلات منظمی دارند و خطبههای نماز جمعه در مناسبتهای مهم توسط رییسالعلماء تدوین میشود و آنها باید همان مطالب را بگویند. روزهای عادی هم امامان جماعت خودشان آیه یا حدیثی میخوانند و آن را شرح و تفسیر میدهند.
مشاهده »
سفرنامه بوسنی9
پرچم فلسطین در گوشهٔ سن، توجه همه را جلب میکرد و مربیان و معلمان با حجاب کامل روی سن رفتوآمد میکردند. مراسم، یک جشن ملی-مذهبی بود. ابتدا کودکان چند سوره از قرآن را خواندند و بعد سرود ملی کشور بوسنی و اجراهای ملیشان با موسیقی و نمادهای مخصوص کشور و فرهنگ خودشان آغاز شد.
مشاهده »
سفرنامه بوسنی8
برای رفتن به ادارهٔ مهاجرت باید از ایلیاش به سارایوو میرفتیم. بیست دقیقه بعد که وارد اداره شدیم، فهمیدیم کپی پاسپورت هم لازم بوده و آن را همراه نداشتیم. میزبان گفت باید برگردیم و روز دیگری دوباره بیاییم. با تعجب پرسیدم: «یعنی داخل اداره مرکز کپی ندارند؟» لبخند زد و گفت: «نه! حتی روی دیوار نوشتهاند که کپی نداریم و سؤال نکنید!» گفتم: «در این راهرو چند دستگاه کپی بیکار هست؛ از آنها خواهش کن یک کپی از پاسپورت بگیرند.» با نگاه عاقلاندرسفیهی جوابم را داد و گفت: «خودم میدانم دستگاه هست؛ اما اینجا این کارها را نمیکنند.»
مشاهده »
