
از محفل تا مقتل
سال پیش همین روزها در برنامه محفل به او افتخار میکردم و به پای پدرم افتادم و امروز، او را با قرآن بدرقه میکنم.»
مشاهده »
نگاهم به نگاه توست
ماندهام تلویزیون را خاموش کنم یا نه. اینترنتها قطع است و نمیشود از گوشی اخبار را پی گرفت؛ از طرفی هم بچهها این گزارشها را میبینند و نگرانم آشوب به دلشان بیفتد. چشمهایشان منتظر است. شب گذشته صدای تیراندازیهای رشت را شنیده بودند. صبح هم وقت برگشت، آثار آتش را روی پلها، در و دیوارها، مساجد، مغازهها و بانکها با چشمهای خودشان دیده بودند. وقت کمک و دلداری دادن بود. گفتم: «میدونید که به نیروهای نظامی گفتن همه بیان وسط؛ رهبر دستور داده جلوی همهی خرابکارا رو بگیرن. نمیذارن دیگر این کاراشون رو ادامه بدن.» کمکم حس آرامش داشت مینشست توی چشمهایشان. پرسیدند: «ما چند تا نیروی نظامی داریم؟ صد تا بیشترن؟»
مشاهده »
چشمانتظاری
گوشیاش زنگ خورد و شروع کرد به صحبت کردن: «فکر میکنن میتونن اوضاع رو تغییر بدن؟! آخه برادرِ من، اعتراض داری بهجا، ولی چرا اموال مردم رو خراب میکنی؟! چی بگم والا... ما هم به این گرونی معترضیم، ولی نباید پلیسها رو کشت.» چشم به لبهایش دوختم. ادامه داد: «آره مرتضی، شنیدم امروز مردم فرمانداری دهدشت رو گرفتن. نمیدونم میخوان چکار کنن. همهی مغازهها از ترس اغتشاشگرا بسته بود. هر مغازهای که باز بود، کل وسایلش و آتیش میزدن. اصلاً یه وضعی بود؛ خیابان کیپ تا کیپ پر از جوانهایی بود که صورتشون رو پوشونده بودن. به جان بچهم نمیدونی با چه دلشورهای مسافرا رو رسوندم لنده...»
مشاهده »
وصل کردن
وسط خیابان بودم. دختر جوان ماسکزده آمد سمتمان. شروع کرد به فحاشی. محلش ندادیم. یکی از بچهها رفت سمتش تا آرامش کند: «خوهرم سیچی گن مویی؟ ایمانم چی ایی مردمیم...» بیمقدمه جیغ کشید: «بهم دست نزن بیشرف! کمک! اینا دارن منو کتک میزنن...» هاج و واج نگاهش کردیم. تجربه حاجی به کمکمان آمد. داد زد: «یه آموزش دیه؛ بیریتش، میها تشنج ایجاد بکه» دختر که این را شنید، سریع از معرکه در رفت. یکی از بچهها افتاد دنبالش. پسر جوانی، پیچید جلوی راهش و باعث شد دختر از دستمان فرار کند. حاجی فریاد کشید: « ایی کوره بیریت. ینو معمولا پشتیبان دارن.»
مشاهده »
انقلابِ صدا
صدای داد و بیداد نقی بلند شد؛ با بائو شرط بسته بود اگر هما در شورای شهر رأی بیاورد، برود روی تخت مردهشورخانه تا رجب بشویدش! یکدندگیِ بیسر و تهِ این آدم کلافهام کرد. به قصد رفتن به حیاط، سرم را پوشاندم تا سردم نشود. آسمان ستارهباران بود؛ حاضریِ چند ستارهای را که میشناختم، زدم. یکهو صدای تِر تِرِ چیزی عجیب، سکوت شب را در حیاط هم از من گرفت. کم مانده بود جیغ بزنم، اما وقتی به آن چشم دوختم، نگرانیام بیشتر شد. یاد حال و روز مردم غزه و لبنان افتادم که وز وزِ مدام پهپادهای شناسایی بالای سرشان، جزء جدانشدنی روزمرگیهایشان شده بود. جنگ، دفاع، کشتوکشتار، شهید، خون، اشک و تمام تراژدیهای عالم افتاد به جانم. درِ اتاق را باز کردم و آرامتر از صدای پر از خط و خشِ نقیِ لجباز، به خواهرم اشاره کردم: «پهپاد دارد پرواز میکند!»
مشاهده »
منم آنیلایِ هشتسالهام
تصویر پرستار جوانی که در آتش سوخته بود، لحظهای از جلوی چشمانم کنار نمیرفت. دختربچهای که در آغوش پدرش تیر خورده بود، مرا هزار بار به جای مادرش دق داد و کشت. و آن سرباز جوانی که کرکسها دورهاش کرده بودند. دلم هزار تکه بود و دوست نداشتم باور کنم که آن کرکسها هموطن باشند. ایکاش همهی آنها اسرائیلی بودند و اسم ایرانی رویشان نبود!
مشاهده »
