
بوق و سنگ
عصبانی برگشت طرفم: «چی مویی! ماشی امانت بی. چهارساله ازدواج کردمه؛ بچهدار نمهایم. صد تمه وام گرتمه؛ صد تمه حلقهیا عروسیمونه فروختمه. رتمه تهران بچه کاشتمه. گوتن خانمت باید استراحت مطلق بوعه. ماشین دکورعاموم اسمه، تُشک ونمه دماش، رتم تهران، خانممه بیارم. ایسه بردیمش کارواش که بیمش وکورعاموم. کاری هم وا ینو ناشتم، فقط بوقی زم که ره واز بکن. اما چنی بلایی آوردن سر ماشی»
مشاهده »
آتشِ کینه
مادرم گفت: «خسارت زدن چرا؟!» برادرم گفت: «اینا از عصبانیت هرچیزی که مال دولت باشه رو خراب میکنن.» کفری گفتم: «حسینیه و هیئت و قرآن هم مال دولته که آتش زدن؟ حق میدم که اعتراض کنن ولی اغتشاش و توهین به مقدسات نه! بعضی هاشون انگار از خدا و اهل بیت هم کینه دارن.» مادرم تلویزیون را روشن کرد و گفت: «به خاطر گرونی و فقر، مردم از دین و ایمان افتادن.» همان موقع به یاد یکی از پستهای اینستاگرام افتادم که در آن یک هیئت را به آتش کشیده بودند و رویش نوشته شده بود: «و هنوز نوادگان شمر و عمر سعد در پس کوچهها پرسه میزنند.»
مشاهده »
آتش از پشت
گلویم میسوخت. توان صحبت نداشتم. از کلبه چوبی داغان آمدم بیرون. جلوی کلبه چند نفر سیاهپوش با روبنده و تفنگ ایستاده بودند. دلم ریخت پایین، داعشی بودند حتماً. با ترس رو کردم به فرد نزدیکِ در و سعی کردم حالیاش کنم که گلویم میسوزد. کلامی از دهانم خارج نشد، در عوض سرفهام گرفت طوری که دل و رودهام میخواست بیاید توی دهانم. اشاره کرد که بروم پشت کلبه تا آب بخورم. پشت کردم و هر لحظه انتظار میکشیدم که از پشت سوراخ سوراخم کنند. از پشت ضربه خوردن درد بیشتر دارد تا مستقیم.
مشاهده »
سیلی محکم
صدایش را بالاتر برد! شروع کرد به فحاشی. همان لحظه یکی از بچهها سر رسید. زن بدون هیچ دلیلی یک سیلی محکم خواباند بیخ گوش رفیقمان. خشم را در صورت بسیجی سیلی خورده و حاجی میدیدم. حاجی زیرلب استغفرالهی گفت و به رفیقمان اشاره کرد که اقدامی نکند.
مشاهده »
آرامش قبل از طوفان
در همان شلوغی سه نفر از خانمهای تیم امنیتی وارد میدان شدند. با آمادگی بدنی و تسلطی که داشتند، از دل جمع، لیدرهای زن را یکییکی بیرون کشیدند. قائلهی مطهری همانجا جمع شد. اما انقلاب قصهی دیگری داشت. فضا ملتهب بود. وسط جمع زن لیدر شروع کرد شعار دادن. نیروها تذکر دادند که ساکت باشد. جمعیت ناگهان هجوم آورد. یکی از نیروهای امنیتی چاقو خورد. ضارب نتوانست فرار کند؛ بچهها به نیروی انتظامی تحویلش دادند.
مشاهده »
بمباران عشایر کهگیلویه وبویراحمد
روایت اهالی روستای عنا در استان کهگیلویه و بویراحمد از بمباران عشایر توسط پهلوی کاری از دفتر ادبیات پایداری حوزه هنری کهگیلویه و بویراحمد
مشاهده »
