چهار شنبه, 08 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
چهار شنبه, 01 بهمن,1404

از بوکمال تا یزد

«شهریور ۱۳۹۶ وارد شهر بوکمال شدیم. داعش فرار کرده بود و خانه‌ها تخلیه شده بود. محورهای مختلف هر کدوم باید در یکی از خانه‌ها مستقر می‌شدند. یکی از خانه‌ها مقر فرماندهی شد. جلسات و طراحی عملیات و استراحت خود حاجی اونجا بود. حاجی همون اول سنگاشو با بچه‌ها واکند؛ درسته این خونه مال داعشه! مال دشمنه! ولی حواستون به وسایل شخصی خونه باشه، تا حتی مراقب درختی که توی حیاط کاشته شده باشید! بعد از سه روز حاجی موقع خروج از اون خونه یه نامه گذاشت لای قرآنِ لب طاقچه. توی اون نامه از صاحب خونه حلالیت طلبیده بود. آخر نامه هم شماره خانه‌اش را نوشته بود تا در صورتی که حلال نکردن باهاش تماس بگیرن.»

مشاهده »
سه شنبه, 30 دی,1404

تاریخ تکرار می‌شود!

به خواهرم امید می‌دادم، در حالی که از شدت اضطراب، صدایش پشت تلفن می‌لرزید. از صبح، همانند خبرنگاران آمار خرابی‌ها و کشته‌ها را می‌داد. دیگر تاب و توانی برایم نمانده بود. بغض گلویم را بسته و در خانه نشسته بودم. نه اینترنت وصل بود و نه پیام‌رسان‌ها. مضطرب می‌شدم وقتی فکر می‌کردم: «چگونه باید این همه آسیب را دوباره جبران کنیم؟ هزینه‌هایش را از کجا بیاوریم؟ و از همه مهم‌تر، تکلیفِ سرمایه‌های انسانی‌مان چه می‌شود؟» شبابی که شهید شده‌ بودند، جوانانی که در اثر ناآگاهی جان باختند و آن‌هایی که با گروهک‌های تروریستی همراه شدند.

مشاهده »
سه شنبه, 30 دی,1404

زیرِ سایه‌ی امام‌رئوف

انگار از سکوت من فکرم را خوانده بود که گفت: «تورو خدا اینا رو ببین! نگهدار کل ایران امام‌رضاست، اون‌وقت بچه‌های امنیتی ریختن اینجا که چی بشه؟ یکی نیست بگه آخه عزیز من، مادرتون شما رو به امام‌رضا سپرده؛ دو تا چهارراه پایین‌تر برید خب! آخه کی جرأت می‌کنه این‌قدر به حرم نزدیک بشه؟»

مشاهده »
سه شنبه, 30 دی,1404

قیر در ریه

تلویزیون یک‌سره روشن بود و شبکه فارس داشت شعر حماسی پخش می‌کرد. تمام که شد، گزارش اول از مرودشت بود؛ فرماندار می‌گفت فضا آرام است و خبرنگار تصاویری از سطح شهر در روز را نشان می‌داد که زندگی در آن جریان دارد. نفس عمیقی کشیدم و به مبل تکیه دادم که گزارش دوم پخش شد. این بار اما همه‌جا تاریک بود؛ شب شده بود. زیر صدای خبرنگار، صدای داد و جیغ و هلهله بود. مردمی که چهره‌هایشان معلوم نبود، در جایی از شهر که معلوم نبود کجاست، جمع بودند. زمین هم مثل آسمان، مثل چهره‌های آن جمعیت، سیاه بود. دوربین جایی روی زمین قفل شد؛ گوشه سیاه تصویر، جلد قرمز، زرد، سفید و بنفشِ یک بسته شبیه پفک به چشم می‌خورد. با خودم گفتم حتماً اجناس فروشگاهِ غارت‌شده‌ی جانبو است.

مشاهده »
پنجشنبه, 18 دی,1404

پرچم

«مرگ بر دیکتاتور» یا «حیدر حیدر» دقیق یادم نیست. پشت میله‌های دانشگاه همفکری می‌کردیم که چطور از سد حراست عبور کنیم. همین است دیگر؛ بسیجی همیشه باید برای خرج کردن خودش از سدهای مختلف و مخالف عبور کند تا جان و مال و آبرویش را کف دست بگیرد. فرقی هم نمی‌کند پشت خاکریز باشد یا پشت لانچر، الان هم که کف خیابان. ما که وارد شدیم، بچه‌های دیگر هم رسیدند. به سمت جمعیت رفتیم، محوطه دانشکده پزشکی را خط مقدم درگیری‌ها کرده بودند. معترضین شعار می‌دادند و بسیجی‌ها جواب، اما نه آن‌ها درد وطن داشتند نه این‌ها درد اقتصاد. آخر ترم بود و خودشان را از بغض و کینه‌هایی که در طول ترم داشتند خالی می‌کردند. باقی هم به تماشا نشسته بودند و حق را به خودشان می‌دادند که کاری به کار این‌ها ندارند.

مشاهده »
چهار شنبه, 17 دی,1404

هفده دی روز خداست

به هفده دی پنجاه‌وشش بیاییم. پسر رضاخان همه مخالفان را سرکوب و تبعید کرده؛ رُس چپ‌های شوروی‌چی را کشیده؛ ساواک نَسَخ آخوندها را کشیده؛ سر شریعتی و پسر بزرگ خمینی را زیر آب کرده؛ راستی از شر تختی هم هفده دی خلاص شد؛ خمینی را از نجف هم بیرون کرده؛ ده روز پیش‌ترش ارباب آمریکاییِ شاه، او را محبوب مردم و ایران را جزیره ثبات خطاب کرده؛ پول بادآورده‌‌ی نفت هم سرازیر شده؛ حالا در اوج قدرت و غرور وقت تیر خلاص است. تیر خلاص به آبروی پیرمرد فرانسه‌نشین. محمدرضا هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کرد درست یک‌سال بعد از مقاله‌اش با اسم رشیدی‌مطلق، اربابانش در گوادلوپ جمع شوند. همان‌ها که گوش پدرش را گرفتند و از مملکت بیرون انداختندش برای بقایش همه زورشان را بزنند و ناامید برگردند.

مشاهده »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • 17
  • 18
  • 19
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • 252
  • 253
  • 254
  • 255
  • 256