
الله اکبر کودکانه
دیدم برقِ شوق توی چشمهایشان افتاد. صدای بیحال مجری که آمد، کمی از آن هیجان خوابید. اما همان لحظهای که خبرِ پرتاب را گفتند، دیگر نتوانستم خودم را نگه دارم. فریاد زدم: «اللهاکبر!» و بچهها، یکییکی و بعد با هم، دنبالم تکرار کردند.
مشاهده »
اشکهای غافلگیرکننده
من آدم کمگریهکنی هستم. همسرم همیشه میگوید مغز ریاضیخواندهات را دوست دارم؛ کم پیش میآید احساساتی شوی. منِ کمگریهکن، توی این سیوچند سال، سهبار بیاختیار برای وطن اشک ریختهام. هر سهبار غافلگیر شدم.
مشاهده »
همرزم حاجی
عقربههای ساعت تندتند جلو میرفتند و همرزمان حاجی خوب مجلس میگرداندند. گیلانی سالها خبرنگاری کرده بود. از روزهای تأمین امنیت جنوبشرق کشور و شجاعت حاجی حرفها داشت. از روزی که حاجقاسم سریع گفته بود: «بنویس که این اشرار نتیجهی کار ما هستن.» با تردید گفته بود: «بنویسم؟ من خبرنگارم. بعضی خبرا محرمانه است.» حاجقاسم با جدیت جوابش داده بود: «ما محرمانه نداریم. توی کرمان ۱۱۰ قبضه اسلحه است. اینا از کجا اومده؟» گیلانی تعریف میکرد و من تکههای پازل شخصیت حاجی را کنار هم میچیدم.
مشاهده »
پرتاب امید
«تحویل بگیرید آقای حسنپور، این هم دو تا مهندس هوافضای کلاس ما.» نگاهها چرخید سمت در. دو «مهندس» با چشمهای اشکبار، دمِ دفتر ایستاده بودند. حسنپور کاغذهای مچاله را باز کرد؛ موشکهای کاغذی بودند. سالاری گفت: «بهجای گوش دادن به درس، موشکپراکنی میکنن.» حسنپور از پشت میزش بلند شد و به سمت مهندسها رفت. نرمیِ گوشهایشان را گرفت و رو به سالاری پرسید: «حالا کدومشون مهندسِ ساخت موشکه، کدومشون لانچرِ پرتاب؟»
مشاهده »
پویش روایتنویسی بعد از حاجی
اکثر ما در سالهای اخیر، بهویژه در روزهای جنگ ۱۲ روزه، لحظاتی را تجربه کردیم که حضور حاج قاسم خیلی حس میشد؛ لحظاتی که پیش خودمان گفتیم: «کاش حاجی بود» یا «اگر حاجی بود...» اگر همچین لحظهای را بعد از شهادت سردار سلیمانی تجربه کردید؛ برای ما روایت کنید.
مشاهده »
امنیت اتفاقی نیست
کنار سبد میوه و آجیلها، دمنوش و چای گرم و البته قهوه طعم دیگری داشت. در راه، از مسیر درههای پرآب، کوهها و روستا لذت بردیم. به کوه سیاه رسیدیم. همه جا برف بود. دستهدسته مردمی که برای اولین برف زمستانی به کوه هجوم آورده بودند، صدای جیغ و داد بچهها، بوی چیپس و پفک، دود و گرمای آرامبخش آتش همه و همه نشان از امنیت بود.
مشاهده »
