چهار شنبه, 08 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
سه شنبه, 09 دی,1404

لحظه حماسی

یکی از دوستان اهل صحبت بود. نشد جواب ندهم. دو بار دیگر وسط کارها تماس گرفته بود و من نتوانسته بودم جوابش را بدهم. تا گفتم «الو سلام، خوبی؟» جوابم را داد و به سرعت نور حرف‌هایش را مثل همیشه تند تند زد. سوال داشت درباره‌ی چند متن و روایت، اینکه طرح داستانش را به کجا رسانده و چقدر کار سختی بوده. من هم کوتاه و بریده راهنمایی‌اش می‌کردم. گوشم با او بود ولی فکر و چشمم به شبکه‌ی خبر. فقط چند دقیقه به ۱۶ و ۴۸ دقیقه مانده بود. بهش گفتم: «پرتاب ماهواره‌ها داره شروع می‌شه، نمی‌خوای پخش زنده رو ببینی؟!»

مشاهده »
یکشنبه, 07 دی,1404

تیری که به مقصد نرسید

چشم‌هایش برق می‌زد. مثل وقت‌هایی که برای گفتن چیز جدیدی ذوق داشت. بی‌قراری توی چهره‌اش موج می‌زد، اما آرام نفس می‌کشید. روی میز تعداد زیادی از وسایلِ دوران جنگش را چیده بود. برای شنیدن خاطره‌هایش اشتیاق داشتم.

مشاهده »
شنبه, 06 دی,1404

شب چلّه

اواسط پاییز که می‌شد، غروب‌ها مادرم از لا به لای همین درختان انبوه با دامنی پر از انار و به و خرمالو بیرون می‌آمد. برگ‌های خاک‌آلود و سرشاخه‌های تیز درختان، غبار و خطوط زیادی روی صورت نورانی او می‌انداخت. بعد، همان گوشه باغچه جایی که نساقده (سایه‌انداز) بود، درست کنار دیوار بلند گِلی که مرحوم پدرم سال‌ها پیش گودالی بزرگ در آن‌جا کنده بود، آهسته دامنش را روی زمین پهن می‌کرد؛ مبادا انارها ضربه ببینند. خیلی با احتیاط یکی یکی آن‌ها را برمی‌داشت و داخل گودال، لا به لای کاه‌ کُته‌ها قرار می‌داد. این گودال حکم یخچال را داشت و تا اواخر زمستان و گاهی تا اواسط بهار، انارها و دیگر میوه‌ها را صحیح و سالم در خود نگه می‌داشت.

مشاهده »
شنبه, 06 دی,1404

از نبوغ تا شهادت

از همان بچگی زیر بار حرف زور نمی‌رفت و حق خودش را می‌گرفت. نوجوانی بیش نبود که مبارزاتش را علیه رژیم شاهنشاهی آغاز کرد. روز به روز قد کشید و اعتقاداتش نیز استوارتر شدند، و حالا استاد دانشگاه ۲۴ ساله دانشکده پلی‌تکنیک تهران شده بود. با این حال، هیچ‌گاه وظایف سیاسی و اجتماعی روشنگرانه‌اش را فراموش نمی‌کرد.

مشاهده »
شنبه, 06 دی,1404

یلدای دو قاب

کنار کرسی، سینی بزرگی می‌گذاشتند؛ پر از آجیل تازه، هندوانه‌ی قرمز که با چاقو تکه‌تکه شده بود، انارهایی که دانه‌هایشان زیر دندان با صدای ریز می‌ترکید و ترش‌ و شیرینی‌شان روی زبان می‌نشست. گوشه‌ی اتاق، سماور زغالی می‌جوشید؛ صدای ترکیدن زغال‌ها با قل‌قل آب سمفونی زیبایی به‌راه انداخته بود. بخار چای، شیشه‌ی استکان‌های کمر باریک را مه‌آلود می‌کرد و وقتی استکان داغ را در دست می‌گرفتی، گرمایش تا نوک انگشتان می‌دوید. این چای جان تازه‌ای می‌داد به تن‌های خسته و سرمازده. خانه پر بود از صفا و صمیمیت.

مشاهده »
پنجشنبه, 04 دی,1404

و نگوییم که شب چیز بدی است

با اکراه آمادهٔ رفتن به دورهمی خانهٔ پدرشوهر شدم. خود قبلی‌ام حتماً روسری سبزی را که برای امشب کنار گذاشته بود، اتو می‌کشید. اما خود الانم اولین روسری دم‌دستی را می‌اندازد روی سرش؛ قبل از اینکه محمد سر برسد و تمام روسری‌های تا شده را از توی کشو بیرون بریزد. سمانه‌ی گذشته، گوشواره‌های اناری داشت و چادر مهمانی. اما سمانه‌ی حالا می‌داند همیشه برای قشقرق یا فرار محمد باید آماده باشد. این‌جور وقت‌ها زیورآلات و لباس‌های مهمانی خودشان می‌شوند معضل. آن منِ خیالی، روی سینی دسر برفی سلفون می‌کشید تا دست‌خالی نرود خانه‌ی کسی. من واقعی‌ام تمام تلاشش را می‌کند تا خودش را تا مهمانی ببرد که نیامدنش حمل بر بی‌احترامی به میزبان نشود.

مشاهده »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • 13
  • 14
  • 15
  • 16
  • 17
  • 18
  • 19
  • 20
  • 21
  • 22
  • 23
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • 252
  • 253
  • 254
  • 255
  • 256