
یلدای شهدایی
تیرگی شب یلدا برایم روشن شد، وقتی کنار مزار شهدا در جایی نفس میکشیدم که اگر سلام میدادم، جواب سلامم را گویا از خود شهدا دریافت میکردم. بله، امسال یلدا در کنار خانواده نبودم، اما شهدا جای دلتنگی را برایم پر کرده بودند. به پرچم در دست باد دقت میکردم؛ چه آسوده به اینسو و آنسو میرود، و من چه سخت پای تعلق در این دنیای خاکی دارم. از مزار شهدای جنگ دوازدهروزه چه بگویم؟ از خانوادهی شهیدی که یلدای خود را کنار سنگ سرد مزار پدر میگذراند؟ و از لبخند فرزندانشان که جگر من را میسوزاند، سوز و سرمای هوا را دوچندان میکرد؟
مشاهده »
سفرنامه بوسنی13
خانه حاجی الودین نُقلی و گرم بود. خودش هم اهل تعریف. تا نشست، سر صحبت را با زارعان باز کرد. شنیده بودم که عمل قلب داشته، و وقتی به سینه و قلبش اشاره کرد فهمیدم دارد از بیماری و بیمارستانش تعریف میکند. آنها که مشغول تعریف شدند، من خانه را برانداز کردم. هال کوچک با آشپزخانهای کوچکتر، از بقیه اتاقهای خانه جدا شده بود تا میزبانِ مهمانان باشد. گوشهٔ اتاق تلویزیونی کوچک بود و یک تابلو «چهار قُل» روی دیوار خودنمایی میکرد.
مشاهده »
مثلث از هم پاشیده!
روز زن بود و محمدجواد میخواست مرا خوشحال ببیند. گفت: «بیا بریم بیرون یه دور بزنیم.» —اگه اونجایی که من میگم بریم، قبول. —کجا؟ —تو مسیر بهت میگم! وقتی گفتم مزار محمدجواد، تعجب کرد! و گفت: «دقیقاً حرف دل منو زدی!» انگار تنها جایی که کمی حالمان را عوض میکرد، مزار شهید تمسّکی بود. ساندویچ خریدیم و رفتیم. نشستیم کنار مزارش. محمدجواد گفت: «الان شهید داره مارو میبینه.» خندیدم و جواب دادم: «آره، حتماً میگه رفقای ما رو نگا کن، انگار اومدن پیکنیک!»
مشاهده »
سفرنامه بوسنی12
تا قبل از آن فکر میکردم بینظمی در برنامهها فقط مخصوص ایران ماست. اما وقتی در وسط برنامه چندین بار (شاید پنج یا شش بار) پایهٔ صندلیهای پلاستیکی شکست و در اواخر برنامه هم برق سالن رفت، فهمیدم این چیزها همهجای دنیا وجود دارد.
مشاهده »
روایتی تازه
ساختمان بهجای راهپله، مسیر شیبداری داشت. با قوسی ملایم رسیدیم به ورودی نمایشگاه. جلوی در چشمم خورد به عکس رئیسجمهور شهید در حال افتتاح این نمایشگاه، با عنوان «حجتالاسلام دکتر سید ابراهیم رئیسی». آه کشیدم و بلند گفتم: «هنوز شهیدش را ننوشتهاند. شاید اینها هم باورشان نشده. نه؟» نیمی از آدمهای توی قاب عکس را اسرائیل از ایران گرفته بود.با یادآوری اتفاقات تلخی که فقط به خاطر ایستادگی برایمان رخ داده، خلقم تنگ شد. لنگانلنگان با پایی که در پیادهروی سالگرد میرزا دچار آسیب شده بود، وارد اولین قسمت شدم. بچهها زودتر از من رسیده و نشسته بودند.
مشاهده »
سفرنامه بوسنی1۱
اذان که گفته شد، اَفَندی آهسته و باوقار از پلههای منبر بالا رفت تا پشت تریبون رسید. هنگام بالا رفتن از پلهها، دستهایش به نشانهٔ دعا بالا بود و انگار هر پلهای را که بالا میرفت، چند لحظه مکث میکرد و دعایی میخواند و بعد پلهٔ بعدی را طی میکرد. پشت تریبون که رسید، کاغذی را باز کرد و جلوش گذاشت. میزبان گفت اَفَندیها در بوسنی تشکیلات منظمی دارند و خطبههای نماز جمعه در مناسبتهای مهم توسط رییسالعلماء تدوین میشود و آنها باید همان مطالب را بگویند. روزهای عادی هم امامان جماعت خودشان آیه یا حدیثی میخوانند و آن را شرح و تفسیر میدهند.
مشاهده »
