
هدیه به موقع خدا
هنوز دردها مثل موج میآمدند و میرفتند؛ تنم خسته بود، انگار تمام نیروی جهان را از من گرفته باشند. هوا بوی استریل میداد و صدای قدمهای تند پرستارها، اضطرابی را که از قبل در دلم پیچیده بود، شدیدتر میکرد. هیچچیز طبق انتظار پیش نرفت، هر لحظه ممکن بود از دستش بدهم، این فکر مثل خاری در قلبم فرو رفته بود و هر تپش را سختتر میکرد.
مشاهده »
شیرین ترین هدیه
دیروز حال و هوایش عجیبتر از همیشه بود. به دوستم گفت: «خاله… دلم میخواد برای مامانم کادو بخرم. هر وقت نقاشی میکشم، بقیه میگن تو دیگه بزرگ شدی، نقاشی که کادو نمیشه! میخوام از پول توجیبیم چیزی بخرم.»
مشاهده »
سفرنامه بوسنی10
روزم هنوز تمام نشده بود و شب قرار بود به یک مراسم ایرانی برویم. ایرانیهای مقیم شهر سارایوو بعد از نماز مغرب در «حسینیه» برنامهٔ عزاداری داشتند: سالنی کوچک که دورتادور آن را صندلی چیده بودند و تنها برنامهاش هم یک سخنرانی آقای زارعان بود. از بدِ حادثه برای مداح هم مشکلی پیش آمده بود و روضهخوانی هم نداشتند! حاضران آن جمع از خانوادههای کارمندان سفارت و رایزنی فرهنگی و دیگر نهادهای ایرانی کشور بوسنی بودند؛ جمعی که مجموع خانمها و آقایان و کودکانش به پنجاه نفر هم نمیرسید.
مشاهده »
در آستان آفتاب: یک غرفه ستاره
نمازم را که خواندم، رفتم برای قبول دعوت و بازدید از غرفه. جوانی که دعوتم کرده بود، آقای امیرحسین تیموری، برایم توضیح داد که: «ما دانشجوهای مهندسی برق دانشگاه ملی مهارت خمینیم و در حیطههای مختلفی فعالیت میکنیم؛ از رباتیک بگیر تا کنترل صنعتی و برق صنعت.»
مشاهده »
میراث مادر
مامان روی تخت خوابیده. رنگش پریده و به سفیدی میزند. صورتش ورم دارد. کلی لوله و سیم وصل کردهاند به بدنش. دلم را یکی چنگ میزند. نزدیک میروم. آرام دستش را میگیرم. چشمهایش را باز میکند. «روسریمو آوردی؟»
مشاهده »
سفرنامه بوسنی9
پرچم فلسطین در گوشهٔ سن، توجه همه را جلب میکرد و مربیان و معلمان با حجاب کامل روی سن رفتوآمد میکردند. مراسم، یک جشن ملی-مذهبی بود. ابتدا کودکان چند سوره از قرآن را خواندند و بعد سرود ملی کشور بوسنی و اجراهای ملیشان با موسیقی و نمادهای مخصوص کشور و فرهنگ خودشان آغاز شد.
مشاهده »
