چهار شنبه, 08 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
دوشنبه, 17 آذر,1404

سفرنامه بوسنی6

پس از دفن میت، همه دور قبر جمع شدند و افندی‌ها آیاتی از قرآن را خواندند و بقیه در جواب او تکبیر گفتند. در اینجا خانم‌ها در تشییع جنازه شرکت نمی‌کنند. خبری هم از گریه و مویه، جیغ و فریاد، پاره کردن یقه، خراشیدن صورت و پریشان کردن مو نیست. مردها در کمال آرامش مراسم را به اتمام می‌رسانند و بعد یکی‌یکی پیش خانواده مرحوم می‌روند و به او تسلیت می‌گویند.

مشاهده »
دوشنبه, 17 آذر,1404

برگه‌ها

با بسم‌الله شروع کردم. وقتی حرف شهریه را وسط کشیدم، سالن یک‌دفعه زنده شد. صدای تأیید، کف‌زدن‌ها، تشویق‌ها. آن‌قدر همهمه بالا رفته بود که صدای خودم را درست نمی‌شنیدم. چون این حرف‌ها دیگر فقط مال من نبود؛ مال همه‌ی آنهایی بود که روبه‌رویم ایستاده بودند. دانشجو یعنی پویایی. یعنی تلاش برای ساختن امروز؛ برای ساختن فردا. یعنی همان چیزی که یک سال است دلم برایش تنگ شده.

مشاهده »
دوشنبه, 17 آذر,1404

پدرها دق می‌کنند

منتظر بودم بگه «علی‌اکبر شهید شده». از درون خالی شدم، مغزم یخ کرده بود، حس می‌کردم زانوهام دیگه توان نگه‌داشتن وزنم رو ندارن. گفت: «یکی از بسیجی‌های ایست و بازرسی شهید شده. اسمش فلانیه. پیگیر کاراش می‌شی؟»

مشاهده »
دوشنبه, 17 آذر,1404

خونریزی مغزی

خبرنگار را دیده بودم. واقعاً اوضاعش خوب نبود. یک ترکش از پیشانی، جمجمه‌اش را سوراخ کرده بود و جلوی مغز متوقف مانده بود. خونریزی مغزی داشت. «اگه کسی نیست ببرتش، من می‌برمش.» می‌روم پیش خبرنگار مجروح. فکش قفل شده. برای اینکه لوله ساکشن رد بشود، برایش محافظ دهان می‌گذارم. هرچه ساکشن می‌کنم که راه نفسش باز بشود، باز خون از دهنش بیرون می‌زند. تندتند پاکش می‌کنم.

مشاهده »
دوشنبه, 17 آذر,1404

آغازِ شیرین در مسیر شهدا

من دیپلم هم نداشتم، اما با اصرار اطرافیان و تشویق‌های یک دوست صمیمی، قدم در مسیری گذاشتم که همیشه در دلم بود؛ مسیر درس و ادامه تحصیل برای رسیدن به هدف بالاتری که در دل داشتم. دوستم دائم می‌گفت: «تو می‌تونی، باید برای هدفت ادامه بدی.» من هم که آدمی استرسی هستم و با محیط‌های جدید راحت اخت نمی‌شوم، مخصوصاً وقتی تنها باشم… دانشگاه برایم دنیایی تازه و پر از آدم‌های غریبه بود.

مشاهده »
دوشنبه, 17 آذر,1404

من پسر زایرخضرخان هستم

بمناسبت ۹ آذر سالروز شهادت اولین شهید شهرستان تنگستان

مشاهده »