
گمگشته2
صدای راوی از بالای ماشینی که پشت سرم نرم نرم میآمد، بلند شد و بین جمعیت چرخید. از دختربچه میگفت. از رقیه. از رقیههای شهدا... از دخترها که باباییاند. به یاد میثم افتادم. عکس بزرگی از او روی ماشینی جلو جمعیت میرفت. صدایش زدم: «مگه نمیشنی مداح میگه دخترا باباییان؟ دخترت غریب افتاده. چرا پیداش نمیکنن؟»
مشاهده »
مرثیهی جنگل
میان آن همه آشوب، یکهو چادر گلگلیِ ظریفی دیدم که در بادِ داغ تکان میخورد. پیرزنی بود از همان حوالی. جلو رفتم و پرسیدم: «مادرجون، چرا اومدی اینجا؟ اینجا جای شما نیست… خطرناکه.» نگاهم کرد، با همان چشمهایی که انگار سالها جنگل را بزرگ کرده بودند. گفت: «اومدم دلم آروم بگیره. جوونا گناه دارن. نمیشه تنهاشون گذاشت.»
مشاهده »
گمگشته1
دوباره صدای راوی را شنیدم: «مردم! من یه نشونه به شما بدم از این آران و بیدگل خودتون. شهید فتحقریب که چندماه پیش تو حمله اسرائیل شهید شدن، پدرشون دلتنگی کردن و گلایه به شهید که دلتنگیها را چه کنیم؟ شهید به خواب یکی از خادمهای امامزاده هادی میاد و میگه: این پارچه سبز رو بده به پدرم و بگو این از امام حسینه، آروم میشی. خادم که صبح بیدار میشه اون پارچه سبز رنگ، کنار دستش بوده. پارچه را میرسونه دست پدر شهید.»
مشاهده »
کاش آن بالا نمانم و بیفتم
رفتم جلو. راستش، خیلی راحت رسیدم به ماشین. پیکر اول و دوم روی دوش مردم رفت داخل حرم. فقط سه تا پیکر مانده بود. دستم را دراز کردم سمت پیکر سوم، با فاصله کمی ازم دور شد. پیکر چهارم رفت قسمت مردها. فقط آخرین پیکر مانده بود. بهش گفتم: «تو دیگه منو ناامید نکن. میشه بهت برسم.»
مشاهده »
زبان نابلد
به خواهرم گفتم: «پیام اسنپ مگه این نبود: راننده کمشنواست؟ این بنده خدا که ناشنواست.» روی شیشه ماشین، سمت خودش، با فونت تقریبا درشتی زده بود: «من راننده کمشنوا هستم.»
مشاهده »
سقوط القاب
تمام تلاش من برای «بودن» بود؛ من با اسمم، با وظیفهام، با تمام تعلقاتم زنده بودم. اما او با از دست دادن همه چیز، تازه زنده شده بود. او همه چیز را رها کرده بود تا به جایی برسد که دیگر نیازی به نام و نشان نداشته باشد. او تبدیل به یک اصل شده بود، یک حقیقت محض که در بطن هستی ریشه دوانده بود. ولی من در میان تعلقاتم مرده بودم.
مشاهده »
