چهار شنبه, 08 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
دوشنبه, 17 آذر,1404

دل‌های آشنا

همان‌جا، زیر سایه‌ی درختی قدیمی، دو پیرزن ایستاده بودند و آهسته با هم حرف می‌زدند. یکی‌شان با لهجه‌ی شیرین گیلانی زیر لب گفت: «خدا اشانه خیر بده… امسال میرزا ره دسته بَبردید.» حرفش که به گوشم رسید، نگاه کوتاهی به چهره‌ها و لباس‌هایشان انداختم؛ حس کردم اهل همان محله‌اند، از همان دل‌های آشنا که عشق‌شان به میرزا در گفت‌وگوی ساده‌شان جاری است.

مشاهده »
دوشنبه, 17 آذر,1404

روزی که رضا بزرگ شده بود

در حالی که سربند را داشتم می‌بستم گفت: «مامان دیشب خواب دیدم رفتم به استقبال شهدا و من دارم توی خیابون به مردم کمک می‌کنم وبراشون شربت می‌برم و اگه آشغالی روی زمین باشه رو برمی‌دارم تا جلو شهدا کثیف نباشه چون شهدا مهمون ما هستن. خونمون باید تمیز باشه تا شهدا منُ ببینن و دستم رو بگیرن و کاش من هم مثل اونا شهید بشم.»

مشاهده »
یکشنبه, 16 آذر,1404

بازگشتِ آسمانی

خانم‌ها، با آیین دیرینهٔ مازندران، رسمی که در جشن‌های عروسی به نشانهٔ برآورده شدن آرزوهای نیک بر پا می‌شود‌، مَجمَع هایی را بر سر گرفته بودند. این بار مَجمَع ها نه لباس و هدیهٔ داماد، که خنچه‌هایی مزین به گل، آیینه و شمعدان را در آغوش داشتند. گام‌هایشان آرام و با وقار بود و جلوتر از تابوت‌ها حرکت می‌کردند. رسمی که همیشه پیام‌آور شادی بود، امروز نماد احترام و ادای دین شده بود؛ برای مهمانانی که «آرزوهایشان را برای ما گذاشته بودند و رفته بودند».

مشاهده »
یکشنبه, 16 آذر,1404

صدای جنگل، صدای میرزا

او این قطعه را نه برای تلویزیون، نه برای شهرت، که برای میرزا خواند. برای مردمی که هنوز در دلشان رد پای میرزا را می‌جویند. و این‌گونه شد که «چقد جنگلا خوسی» به یکی از ماندگارترین قطعات موسیقی گیلکی تبدیل شد. قطعه‌ای که هر بار شنیده می‌شود، انگار برگ‌های جنگل تکان می‌خورند، مه می‌نشیند و صدای میرزا از دل تاریخ دوباره زنده می‌شود.

مشاهده »
یکشنبه, 16 آذر,1404

قیام پاییزی

خشم مردم برآشفت و جمعیتی نزدیک به ۳۰۰۰ نفر به سوی دیوار پارکینگ شهربانی حرکت کردند و با قدرتی باورنکردنی آن را فرو ریختند و سربازان را خلع سلاح کردند. در این بین افرادی نیز بودند که جانشان را برای نجات مردم به خطر انداختند؛ فاطمه رحیم‌اربابی که با کمر آسیب‌دیده، کودک زخمی را بر پشتش گذاشت و با پای پیاده او را به بیمارستان رساند؛ حسین مهری که با ماشین آتش‌نشانی در خیابان‌ها می‌چرخید و با بلندگو فریاد می‌زد «مجروحان به خون نیاز دارند» و از مردم طلب کمک می‌کرد؛ و سید نظام‌الدین نبوی، جوان ۱۹ ساله‌ای که برای خون دادن به مجروحان به بیمارستان رفته بود، هدف گلوله قرار گرفت و به شهادت رسید.

مشاهده »
یکشنبه, 16 آذر,1404

اعظم کوچولو

و چه زیبا روی تابوت شهید گمنام نوشت: «شهید خوشنام سلام من رو به بابای شهیدم برسون، بهش بگو اعظم کوچولوی ۲ساله حالا ۳۹[ساله] شده. دلش خیلی برات تنگه، یک شب بیا به خوابش»

مشاهده »