چهار شنبه, 08 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
یکشنبه, 16 آذر,1404

نشانه

مادر از صبح در خانه قدم می‌زد. گاهی کنار عکس جانمحمّد می‌ایستاد و محو چشمان بزرگ و نگاه مصمم او می‌شد، گاهی زیر لب ذکر می‌خواند. گاهی به سمت در نگاه می‌کرد؛ انگار انتظار هر لحظه سنگین‌تر می‌شد. چشم‌هایش سرخ شده بود و دست‌هایش آرام و قرار نداشت. صدای کوچک‌ترین تکان در حیاط دلش را می‌لرزاند. تا اینکه نزدیک غروب، همهمه‌ای پشت در شنید. چند نفر از مردم و مسئولین کنگرهٔ شهدا وارد شدند. نگاهشان آرام بود، اما در عمق چشمانشان خبری سنگین موج می‌زد. نوری‌جان ایستاد. دستش را روی چارچوب در گذاشت تا نیفتد. یکی از آن‌ها آهسته گفت: «مادرجان… نتیجهٔ آزمایش اومده… بالأخره دعاهات مستجاب شد و جانمحمّد به آغوشت برمی‌گرده.»

مشاهده »
یکشنبه, 16 آذر,1404

شاید یکی از این‌ها باشد

شاید خاطرهٔ آن روز رفتن توی ذهنش پررنگ شده بود. دستی به صورت کشید و ادامه داد: «از بین اونا حسین هیچ‌وقت برنگشت. هنوزم منتظرش هستم که برگرده.»

مشاهده »
یکشنبه, 16 آذر,1404

سفرنامه بوسنی5

وقتی خلبان اعلام کرد که در حال کم کردن ارتفاع هستیم، ما بالای ابرها بودیم. هیچ‌چیز به جز ابر سفید یک‌تکه زیر پایمان دیده نمی‌شد. چند دقیقه بعد ما وسط ابرها بودیم و چند دقیقه بعدتر کشور بوسنی خودش را به ما نشان می‌داد: سرزمینی سرسبز و پر از درخت و خانه‌هایی با شیروانی قرمز که در این سرسبزی پراکنده بودند. کمی که جلوتر رفتیم، ساختمان‌های بزرگ‌تر و آپارتمان‌ها و فروشگاه‌های بزرگ تجاری هم دیده شدند و چند دقیقه بعد در فرودگاه بین‌المللی سارایوو به زمین نشستیم.

مشاهده »
یکشنبه, 16 آذر,1404

از مسیر اشتباهی تا دعوت2

به رسم ادب اول به زیارت رفتم و بعد، به دنبال نشانگرها مسیر معراج شهدا را پیدا کردم. جلویِ در لحظه‌ای ایستادم و بعد دستگیره را رو به پایین کشیدم. روی جایگاه، تابوتِ شهید قرار داشت و نوارهای سرخ و سبز آویزان از سقف، تکان‌تکان می‌خورد. با هر قدم، خستگی‌ها، غصه‌ها و دل‌مشغولی‌هایم دود می‌شد.

مشاهده »
یکشنبه, 16 آذر,1404

از مسیر اشتباهی تا دعوت1

نگاهی به ساعتِ تلفن همراه انداختم. نمی‌شد بروم؛ ساعت از هفت شب گذشته بود و مسیر آنجا خیلی دور. صدای دعای کمیل از داخل شبستان می‌آمد: «اِلهی بعدَ تَقصیری و اسرافی علی نفسی...» دستم را به در گرفتم. توی سرم واژه‌ها می‌چرخید: «معتذراً نادماً... مستغفراً منیباً...»

مشاهده »
یکشنبه, 16 آذر,1404

مرکز جهان

آن روز، تابوت‌ها آرام پیش می‌رفتند و زنان مشت‌مشت گل‌های سرخ رویشان می‌ریختند. صدای نوحه مانند موجی سنگین در هوا می‌چرخید. در همین میان او را دیدم… مادری که از میان جمعیت پیدایش شد؛ شتاب‌زده، آشفته؛ با نگاهی که هم امید داشت، هم سال‌ها دلتنگی.

مشاهده »