
نشانه
مادر از صبح در خانه قدم میزد. گاهی کنار عکس جانمحمّد میایستاد و محو چشمان بزرگ و نگاه مصمم او میشد، گاهی زیر لب ذکر میخواند. گاهی به سمت در نگاه میکرد؛ انگار انتظار هر لحظه سنگینتر میشد. چشمهایش سرخ شده بود و دستهایش آرام و قرار نداشت. صدای کوچکترین تکان در حیاط دلش را میلرزاند. تا اینکه نزدیک غروب، همهمهای پشت در شنید. چند نفر از مردم و مسئولین کنگرهٔ شهدا وارد شدند. نگاهشان آرام بود، اما در عمق چشمانشان خبری سنگین موج میزد. نوریجان ایستاد. دستش را روی چارچوب در گذاشت تا نیفتد. یکی از آنها آهسته گفت: «مادرجان… نتیجهٔ آزمایش اومده… بالأخره دعاهات مستجاب شد و جانمحمّد به آغوشت برمیگرده.»
مشاهده »
شاید یکی از اینها باشد
شاید خاطرهٔ آن روز رفتن توی ذهنش پررنگ شده بود. دستی به صورت کشید و ادامه داد: «از بین اونا حسین هیچوقت برنگشت. هنوزم منتظرش هستم که برگرده.»
مشاهده »
سفرنامه بوسنی5
وقتی خلبان اعلام کرد که در حال کم کردن ارتفاع هستیم، ما بالای ابرها بودیم. هیچچیز به جز ابر سفید یکتکه زیر پایمان دیده نمیشد. چند دقیقه بعد ما وسط ابرها بودیم و چند دقیقه بعدتر کشور بوسنی خودش را به ما نشان میداد: سرزمینی سرسبز و پر از درخت و خانههایی با شیروانی قرمز که در این سرسبزی پراکنده بودند. کمی که جلوتر رفتیم، ساختمانهای بزرگتر و آپارتمانها و فروشگاههای بزرگ تجاری هم دیده شدند و چند دقیقه بعد در فرودگاه بینالمللی سارایوو به زمین نشستیم.
مشاهده »
از مسیر اشتباهی تا دعوت2
به رسم ادب اول به زیارت رفتم و بعد، به دنبال نشانگرها مسیر معراج شهدا را پیدا کردم. جلویِ در لحظهای ایستادم و بعد دستگیره را رو به پایین کشیدم. روی جایگاه، تابوتِ شهید قرار داشت و نوارهای سرخ و سبز آویزان از سقف، تکانتکان میخورد. با هر قدم، خستگیها، غصهها و دلمشغولیهایم دود میشد.
مشاهده »
از مسیر اشتباهی تا دعوت1
نگاهی به ساعتِ تلفن همراه انداختم. نمیشد بروم؛ ساعت از هفت شب گذشته بود و مسیر آنجا خیلی دور. صدای دعای کمیل از داخل شبستان میآمد: «اِلهی بعدَ تَقصیری و اسرافی علی نفسی...» دستم را به در گرفتم. توی سرم واژهها میچرخید: «معتذراً نادماً... مستغفراً منیباً...»
مشاهده »
مرکز جهان
آن روز، تابوتها آرام پیش میرفتند و زنان مشتمشت گلهای سرخ رویشان میریختند. صدای نوحه مانند موجی سنگین در هوا میچرخید. در همین میان او را دیدم… مادری که از میان جمعیت پیدایش شد؛ شتابزده، آشفته؛ با نگاهی که هم امید داشت، هم سالها دلتنگی.
مشاهده »
