
گلایه2
از ورودی خواهران که گذشتم، سر بلند کردم ببینم از کدام صحن وارد میشویم تا مسیر برگشتمان را به خاطر بسپارم. صحن امام رضا علیهالسلام. انگار زیارت امام رضا(ع) نصیبم شده بود. «السلام علیک یا علی بن موسیالرضا المرتضی» گفتم و وارد شدیم. همان لحظه دوباره در دلم زمزمه کردم: حضرت مادر… شرمندهام. کاش همان زیر لب هم گله نمیکردم.
مشاهده »
گلایه1
سمیهسادات با دلخوری سر بلند کرد؛ چاقو را در دستش جابهجا کرد و گفت: «پس هنوز مادرمونو نشناختی. اصلاً خانوم اینجوری نیست که تو میگی. حتماً خیر و صلاحت در این بوده که نرفتی کربلا.»
مشاهده »
قانع
هیچی از رفاه کم نداشت. میگفت دلت رو بذار پیش حضرت زینب(س) و حضرت زهرا(س)
مشاهده »
بغض
در آخرِ صف ایستاده بودم. کسی بر قلبم چنگ انداخت؛ فکرِ پدرم، شروههای مادربزرگ و بیتابیِ مادرم رهایم نمیکرد. اشک چون مهِ صبح جلوی دیدم را گرفت. بیاختیار به اولین تابوت نزدیک شدم؛ فاصلهای نداشتم. تابوت برایم شیٔ مقدسی بود. آن را با چشم بوسیدم و عطرش را تا عمقِ جان کشیدم. اشکم را پاک کردم و به سمتش رفتم. دستم را رویش کشیدم و با اشک گفتم: «شاید در گوشهای از خاکِ وطن، دخترت چشم بهراهِ تو باشد.»
مشاهده »
در محضر دوست
ناگهان پرده کنار رفت و حضرت آقا آمدند. فریاد یکپارچهی حاضران فضای حسینیه را پر کرد. رهبری سخن گفتند؛ از خون دانشآموزان ۱۳ آبان ۱۳۵۷ گفتند، از مبارزه با استکبار و از قهرمانانی چون حاج قاسم که عزت این سرزمین را با خون خود نوشتند.
مشاهده »
در انتظار آقا
طبق قرار، یکشنبه ساعت سه به همراه چند نفر از بچههای حوزه هنری و خانم عامریون، به سمت تهران حرکت کردیم. حدود ساعت شش عصر به ترمینال جنوب رسیدیم. چند دقیقه بعد، خانم میرکو هم آمد و با هم به سمت «فرهنگسرای ولا» در شهر ری رفتیم. شب را همانجا ماندیم. بعد از شام و تماشای یک فیلم، آقای عظیمی پس از خوشآمدگویی دوباره تأکید کرد: «البته خود آقا احتمالاً نمیآید.» اینبار نذر کردم: به عدد ابجد نام حضرت فاطمه (۱۳۵)، صلوات بفرستم تا فردا آقا را ببینم.
مشاهده »
