
اشکهای پشت لنز
دامه داد: «سه سال پیش، دقیقاً روزایی که درگیر طلاق گرفتن بودم و به دادگاه رفتوآمد داشتم و همهی زندگیم ریخته بود بهم، بشدت ناامید بودم و به دنبال راه فرار از مشکلات، توی خیابون قدم میزدم. خیلی اتفاقی اون روز هم شهید گمنام آورده بودن. اونجا به تابوتشون زُل زدم و گفتم: این جماعت ازتون چی میخوان؟ واقعاً شما کاری میتونین بکنین؟ چرا به من کمک نمیکنین؟؟
مشاهده »
کشتی تو خونِ مازرونه
تاکسی دم در سینما رسید. تشکر کردم و پیاده شدم. آرام وارد صف شدم و خودم را سپردم به موج جمعیت. بالاخره وارد سالن شدم؛ یک صندلی خالی پیدا کردم و نشستم. از روی صندلی که نشسته بودم، ردیف جلو دیده میشد. اهالی شعر و ادب، سردار سلامی و چند نفری که از گوشهایشان مشخص بود که کشتیگیر هستند.
مشاهده »
نسل Z زیر چادر مادر
شروع مراسم اما رنگ دیگری داشت؛ تابوت «شهید گمنام» یا بهتر بگویم «شهید خوشنام» با پرچم سهرنگ ایران، بر دوش نوجوانانی که هنوز پایشان به شانزده سال نرسیده بود، آرامآرام در محیط مدرسه طواف داده میشد. قدمهایشان لرزش نداشت، دلهایشان اما میلرزید. نسل Z، همان نسلی که گفته میشود با دردهای تاریخ غریبه است، در زیر چادر مادرانهٔ حضرت زهرا(س) مراسمی برپا کرده بود که تحسین نگاههای والدین را میربود.
مشاهده »
تولد
چندتایی از رفقای علیرضا، همجوار قطعهی شهدای دهه کرامت، ایستگاه صلواتی زده بودند، اما هرچه قرار بود بدهند هنوز آماده نبود. جلوتر، بابای علیرضا ایستاده بود به پیشواز و خوشآمد میگفت به همه، به ما هم گفت. میدانستم تازه از کربلا برگشتهاند؛ پس روبوسی و زیارت قبولی و …
مشاهده »
یک خانه و دو حجله
روایت ۲۵ آبان ۱۳۶۱ روزی که ۳۷۰ قهرمان وطن به آغوش پدران و مادران خود بازگشتند، ۳۷۰ شهید در یک روز تشییع شدند و عصر همان روز حدود ۱۰۰۰ نفر به جبههها اعزام شدند.
مشاهده »
جمله را ناتمام بگذار…
روایت ۲۵ آبان ۱۳۶۱ روزی که ۳۷۰ قهرمان وطن به آغوش پدران و مادران خود بازگشتند، ۳۷۰ شهید در یک روز تشییع شدند و عصر همان روز حدود ۱۰۰۰ نفر به جبههها اعزام شدند.
مشاهده »
