پنجشنبه, 09 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
شنبه, 15 آذر,1404

قهرمانان زیر سایه پرچم

آن روز، وقتی توی گروه آشپزی، پیام مادر سلما را دیدم که در جواب شگفتی خانمی از حرکت یک دختر‌ بچه به هیجان آمده بود، گفت: «این دختر کوچولو دختر منه!» بیشتر تعجب کردم! فکر می‌کردم این مادرهای قهرمان‌ساز باید با مادران دیگر متفاوت باشند. اما تازه فهمیدم این مادر، همان دوستی است که گاهی سر چاشنی قرمه‌سبزی و طعم قروت باهم حرف زده‌ایم. همین‌قدر نزدیک به من، نزدیک به مادرهای دیگر.

مشاهده »
شنبه, 15 آذر,1404

فرهاد به‌جای صابر

هر بار سخن از صابر به میان می‌آمد، چشمه‌ی اشکش می‌جوشید. دست بر صورت می‌گذاشت و ناله‌اش بلند می‌شد، اما آن‌قدر زود خود را جمع می‌کرد که قلب بیننده می‌لرزید. در آن فضای غمگین چشم به راه فرهاد بودم؛ فرهادی که برادرانه کنار صابر بود. این نزدیکی چنان طبیعی و عمیق بود که گویی پدر صابر، وجود او را بازتابی از صابر می‌دید. کنارش می‌نشست، با او راه می‌رفت، با او سخن می‌گفت، و تنها در آغوش او بود که بی‌پرده و با صدایی بلند ناله می‌کرد و اشک می‌ریخت.

مشاهده »
شنبه, 15 آذر,1404

بغض و افتخار

در میان جمعیت، گروهی از دانش‌آموزان بیش از همه جلب توجه می‌کردند؛ آنان تابلوهایی در دست داشتند که چهره‌ای آشنا بر آن نقش بسته بود، معلم‌شان (روانشاد بانو افسانه امیری کیا) که دو روز پیش دار فانی را وداع گفته بود، امروز در میانشان نبود، اما یاد و نام او در نگاهشان زنده بود.

مشاهده »
شنبه, 15 آذر,1404

مادرِ عباس

دلم پر کشید؛ انگار از تخت جدا شده بودم و وسط صحن ایستاده بودم. نفسِ گرم زائرها را حس می‌کردم، پرچم‌ها را که می‌لرزیدند، و نوری را که از میان ضریح می‌تابید. دست‌هایم بی‌اختیار بالا رفت. ام‌البنین را به جوانمردیِ پسرش قسم دادم؛ به بازوانی که همیشه می‌گفتند زورش از همه بیشتر است. همان‌جا، همان‌طور که به بالش تکیه داده بودم، بی‌صدا شروع کردم به درد دل کردن. هرچه بغض مانده بود، هرچه حرفِ نگفته، مثل آب باریکه‌ای از چشم‌هایم سرازیر شد. دنیا تار شد و انگار فقط صدای مداحی می‌ماند و قلبی که تند می‌زد.

مشاهده »
پنجشنبه, 13 آذر,1404

سفرنامه بوسنی3

حالم از دیشب بد بود و دیدن این صحنه‌ها بدترش کرد. با راهنمایی تابلوها، مَسجید را پیدا کردم و داخل آن شدم. از بین همه نمازگزاران آن مَسجید، تنها من شیعه بودم. بقیه همه به سبک سنی‌ها نماز می‌خواندند؛ بعضی‌ها فرادا و بعضی‌ها به جماعت. چند مهر داخل یک سبد کوچک در گوشه نمازخانه برای شیعیان گذاشته بودند که یکی از آن‌ها را برداشتم و به نماز ایستادم.

مشاهده »
پنجشنبه, 13 آذر,1404

تور روایت‌گری5

گفتم: «چه خوب! خانواده‌هاشان سرشناس و تحصیل کرده بودند؟!» آقای مشکور همزمان که کشیده و محکم «بله! بله!» می‌گفت به سنگ قبر شهید نبوی، شهید عباسی، شهید سبطی، شهیده پروانه و بقیه شهدای پنجم آذر اشاره می‌کرد و قاطعانه می‌گفت: «این‌ها تنهاخور نبودند ابدا! سرشان درد می‌کرد برای کمک به مردم و نیازمندها! آقازاده بودند به معنای واقعی!»

مشاهده »