
تور روایتگری4
ضبط گوشیم را پلی کردم. توی دلم بهش احسنت گفتم. آخر، کارش زینبگونه بود. توی صورت گندمگونش، عشق خواهر و برادری موج میزد. قاب عکس برادر با یک شاخه گل مریم را توی آغوشش گرفته بود. از لحظههای آخر عمر شهید میگفت: «داداشم دانشجوی معلم بود، سپاه دانش بود. مبارز بود. قبل از پنجم آذر هم فعالیتهای انقلابی داشت. آن روز توی درگیریها یک آجر برداشت و کوبید زمین. آجرها تکهتکه شد. وقتی دید مأمورها به مردم بیسلاح حمله میکنند با این تکه آجرها از مردم دفاع میکرد. تا اینکه یکی سمتش تیراندازی کرد. تیر از فک و پشتسرش زد بیرون. درجا به زمین افتاد. توی اون هولهوله نه آمبولانس! نه کسی! به دادش نرسیده بود. با همان حال نیمهجان، خودش را رو به قبله کشاند و اشهد گفت.» پرسیدم:«شما مگر بودید آنجا؟!» جواب داد:«نه! من نبودم. یک پیرزن بیرونِ امامزاده بود. نان دستفروشی میکرد. اینها را از او شنیده بودم.» (و این خود، گواه دیگری بود بر زنجیره نقل سینهبهسینه تاریخ شفاهی.)
مشاهده »
تور روایتگری3
آقای مشکور از پسری میگفت که آن روز از روستا آمده بود راهپیمایی. «داشتم زنها و دخترها را توی امامزاده هدایت میکردم. پشتسرم بود. کلاه پشمی داشت. یکی از مأمورها او را شناخت. هم محلیش بود. نهیب زد و گفت: «میدانی ما امروز حق تیر داریم؟! برگرد برو دنبال کارت؛ باز اتفاقی میافتد و پدر و مادرت یقه مرا میگیرند.» جوان روستایی گفت: «امکان ندارد! من امروز عقیده کردم به فرمان امام توی هفتم شهدای حرم و راهپیمایی حتماً باشم.»
مشاهده »
تور روایتگری2
از موازات بلوار تا بیمارستان، راه میرفتم. گاهی عکس شهدا و گاهی اسم و فامیلی آنها خیلی به چشمم میآمد. عکس شهدا به فاصلهٔ پنج، شش متر توی بلوار نصب شده بود. این شهدا مقامشان خیلی بالا است. بالاتر از آنچه که فکرش را بکنیم. آنها پنجم آذرِ پنجاه و هفت میتوانستند کنار خانوادهشان باشند؛ میتوانستند به کار و زندگیشان بپردازند؛ اما فرمان آیت الله خمینی برایشان مهمتر از هر چیز دیگری بود. آنها گرگان و ایران را خانه و خانواده بزرگتر خود میدانستند.
مشاهده »
تور روایتگری1
آخرین روز کارگاه تاریخ شفاهی بود. توی دفتر حفظ آثار نشسته بودیم. آقای بنیفاطمه گفت: «خیلی از کارها، از عهدهی همه برمیآید مثل: خیاطی، بافتنی، کارهای هیئت و جلسههای خانگی؛ اما آدمهای کمتری میآیند سمت روایتنویسی و تاریخ شفاهی. شما که این قابلیت را دارید فرصت را از دست ندهید. بقیهٔ کارها را، دیگران هم میتوانند انجام بدهند.»
مشاهده »
در آغوش مردم
پیرمردی با صدای لرزان دعا میخواند، نوجوانی پرچم را بالا گرفته بود، مادرها بچههایشان را محکمتر در آغوش داشتند. پدری هم دختر کوچکش را روی دوش گذاشته بود؛ دختر با چشمهای کنجکاوش جمعیت را نگاه میکرد، گاهی دست کوچکش را تکان میداد، انگار میخواست سهم خودش را از این بدرقه داشته باشد.
مشاهده »
به فرمان پدر
«مامان؟! چرا لیوانِ بزرگه رو اینقدر پر کردی؟!» سر میچرخانم سمتِ لیوانِ بشکهایِ پر از دمنوش که چمباتمه زده بر روی میزِ قهوهای! «چی میشه مگه؟ میخوام دمنوش بخورم…»
مشاهده »
