
دبستانی شده بودم
از در بیرون زدم. روبهرو چهار پسر نوجوان ایستاده بودند و آنسوی خیابان، موج جمعیتی پیش میرفت تا به دریا برسد؛ در خیابان رییسعلی دلواری، خیابانی که به خلیج فارس منتهی میشد. با پسرها سلام و احوالپرسی کردم و چند عکس گرفتم تا یادم بماند امروز سیزده آبان است. به جمعیت پیوستم. بیشترشان نوجوان بودند، اما میانشان کودک و پیرزن هم دیده میشد. آنچه به روزم رنگ میداد، حس جوانی بود؛ انگار خودم دوباره نوجوان شده بودم. هر لبخند کودکانه، شاخهای از امید در دلم میرویاند.
مشاهده »
جای خالی سیدمحمد
وقتی سیدمحمد به خانه آمد پرسیدم: «مامانجان، امروز چه حسی داشتی؟» با خوشحالی و صدای بلند گفت: «مرگ بر آمریکا... مرگ بر اسرائیل!» برادرهایش زدند زیر خنده و گفتند: «ای کاش امروز میکروفن بهت میدادن. ماشاالله صدات خیلی خوبه داداش». من و پدرش هم خندیدیم. سیدمحمد ادامه داد: «مامان خیلی خوش گذشت. کلی با بچههای کلاس "مرگ بر آمریکا" و "مرگ بر اسرائیل" گفتیم. جات خیلی خالی بود!»
مشاهده »
موشکهای ۱۳ آبان
آنچه راهپیمایی امسال را از سالهای گذشته متمایز کرده بود، حضور ماکتهایی از موشکهایی بود که در جنگ دوازدهروزه بهسوی رژیم غاصب پرتاب شده و پاسخی کوبنده به آنان داده بودند. این ماکتها بهعنوان نماد اقتدار در دست شرکتکنندگان بود. چهرهی کودکان و نوجوانان پر از شور، لبخند و امید به آینده بود با صدای بلند شعار «مرگ بر آمریکا» و «مرگ بر اسرائیل» سر میدادند.
مشاهده »
سربند
نگاهم به دختری افتاد که کمی آنطرفتر ایستاده بود؛ دختری ترکمن، با چند تار موی بیرونزده از زیر مقنعه، که با عجله سربند قرمز «یا حسین» را روی پیشانیاش میبست. اما به طور برعکس. نزدیکش رفتم و گفتم: – دخترم، سربندت برعکسه. اجازه میدی برات درستش کنم؟ آرام خندید و سرش را تکان داد. گره را باز کردم و سربند را درست روی پیشانیاش بستم. چشمهایش برق میزد. با ذوق به دوستهایش نشان داد و گفت: – ببینین! من سربند دارم!
مشاهده »
دلتنگی خواهرانه
با تردید پرسید: «زیر تابوت داداشم رو گرفته بودم… به نظرتون میتونم زیر تابوت این برادرها رو هم بگیرم؟ منو قبول میکنن؟» لبخند زدم و گفتم: «چرا که نه؟ محبت خواهر و برادر تعارف سرش نمیشه.»
مشاهده »
سفرنامه بوسنی2
دنیا بر سرم خراب شد. حدود یک سال منتظر دعوتنامه برای این سفر بودم و حتی تصور اینکه همه چیز همینجا تمام شود و همه زحمتها و هزینههایم به باد برود، تنم را میلرزاند. در این مواقع، اولین چیزی که به ذهن همهمان میرسد این است که شروع به چانهزنی کنیم. مسئول کانتر به چند کانتر آنطرفتر و خانمی که پشتش نشسته بود اشاره کرد و گفت با او صحبت کنم.
مشاهده »
