
کودکی میان پرچمها
کودک حالا میان پرچمها و نورها بود و از همه مهمتر، کنار شهدا. چشمهایش پر از کنجکاوی، بیخبر از معنای این لحظه، اما حاضر در صحنهای بزرگ. جمعیت نگاه میکرد، و پدر پایین ایستاده بود با دستهای خالی و دلی پر.
مشاهده »
قضاوت کودکانه
سالها گذشت. نمیدانم چه شد که یک روز بیاختیار پای سخنانش نشستم؛ صدایش، صلابتش، و کلامش مرا گرفت. از آن پس این من بودم که با شوق به پدر میگفتم: «بابا، سید حسن امروز سخنرانی کرد...»
مشاهده »
میرزا مهمانداری؛ برخیز میرزا
«پدرم از پدربزرگش تعریف میکرد که میگفت میرزا مرد خوبی بود و با روسها جنگید.» چشمهایش اشک افتاده بود. میگفت پدرش هر وقت از میرزا حرف میزد، گریه میکرد. ادامه داد: «چند سال پیش یک شب خواب دیدم مرد خوشرویی به خانهام آمده و خانهام را جارو میکند. هی خواستم جارو را از دستش بگیرم؛ ولی قبول نمیکرد. میگفت دوست دارم خانه شما را جارو بزنم. توی خواب مطمئن بودم آن مرد خیلی آشناست؛ ولی نفهمیدم کیست و او را کجا دیدم. فردا صبح که از قبرستان رد میشدم، با دیدن عکس میرزا فهمیدم آن مرد همان میرزا بوده که من هر روز از مزارش رد میشدم و برایش فاتحه میخواندم.»
مشاهده »
سفرنامه بوسنی1
حدود ساعت ده و سی به امامزاده رسیدم، اما گفتند حرم تا نیم ساعت دیگر بسته میشود و باید عجله کنم! پرسیدم چرا؟ گفتند برای نظافت بسته میشود و یک ساعت قبل از اذان صبح هم باز میشود. خواستم بگویم مردم در حرم باشند هم شما میتوانید نظافت کنید، ولی دیدم چانهزدن همین وقت کم را هم تلف میکند.
مشاهده »
گعدهی تاریخی
کمکم استاد فیض و چند نفر دیگر هم آمدند. حالا دورتادور اتاقک، آدم نشسته بود و استاد میرشکاک و استاد فیض سیگار چاق میکردند و همه به صحبتهایشان دربارهی ادبیات و کودک و ایرادهای نظام آموزش و پرورش و… گوش میدادند. کودکی که از نظر استاد، اندیشه و دین و زبان و فرهنگش با کودک غرب متفاوت است. حس میکردم تونل زمان مرا کشیده توی خودش و وسط یکی از گعدههای ادبی قدما پرتم کرده بیرون! مخصوصاً که کمکم دود داشت اتاق را پر میکرد و چیزی نمانده بود که برای دیدن همدیگر مجبور باشیم ابرهای دودی را کنار بزنیم.
مشاهده »
عطر هل روضه
روضهخوان آرام وارد شد و دعای فرج را زمزمه کرد. دستها یکییکی به سمت آسمان رفت؛ دستهایی آشنا با اشک، با دلدادگی، با سکوتهای بلند.
مشاهده »
