چهار شنبه, 08 بهمن,1404
جستجوی پیشرفته
یکشنبه, 05 بهمن,1404

دویست و شش سفید

با صدای کشیده شدن موتور روی زمین، سرمان برگشت به سمت پشت. امین و عارف کف زمین بودند. راننده ۲۰۶ از رویشان رد شده بود رسماً. به موتور پشت‌ِ سری ما هم خورده بود. آن‌ها هم افتاده بودند روی زمین. موتور دوم گیر کرده بود زیر ماشین و زمین‌گیرش کرده بود. بچه‌ها که صحنه را دیدند، داغ شدند. با شات‌گان‌های‌شان چندتایی شلیک کردند سمت ماشین. شیشه‌های ماشینش آمد پایین. فرمانده سریع جلو آمد و مانع‌شان شد. راننده یک زن حدوداً چهل‌ساله به نظر می‌رسید. اولش آه و ناله می‌کرد که فکر کنیم زخمی شده. عجیب بود ولی با این همه ساچمه و شیشه‌های خرد شده، خط هم بهش نیفتاده بود. تا ما را دور خودش دید، از ما گوشی می‌خواست که زنگ بزند به نمی‌دانم کی. بعد هم که کسی گوشی بهش نداد، گفت که مست بوده و حال طبیعی نداشته!

مشاهده »
یکشنبه, 05 بهمن,1404

شیب خیابان

آن‌ها که دیده بودنش می‌گفتند داشته از دستش خون می‌چکیده؛ توی شیب خیابان، خونِ آدم‌هایی که دیوارشان کوتاه بوده، عین هابیل. این‌ها را اگر نگویم سر دلم بیات می‌شود. همان وقت‌ها که آب حیاط ما و آن‌ها می‌ریخت به یک جو، بابایش نزول می‌گرفت. آقاجانم قدغن کرده بود از املت و نان بلوری‌شان چیزی بگذاریم توی دهانمان. خودش توی راه مدرسه سروگوشش می‌جنبید، سوزنش گیر می‌کرد روی سر و کله ناموس مردم.

مشاهده »
یکشنبه, 05 بهمن,1404

خاکستر و ایمان

جوان‌هایی را دیدم که عاشقانه و بی‌وقفه در حال پاک‌سازی محیط بودند؛ در چهره‌هایشان اشک و عزمی استوار موج می‌زد، عزمی سرشار از اراده و ایمان برای مرمت مصلی. یکی از شاهدان واقعه با چشمان و صدایی خسته گفت: «آن شب از دور دیدم آتش از مصلی زبانه می‌کشد. تنها خودم را به آنجا رساندم. اول فکر کردم می‌توانم تنهایی آتش را خاموش کنم، اما آتش گستاخ بود و من تنها، تا وقتی که چند جوان از راه رسیدند و آمدند برای کمک. تا صبح با آتش جنگیدیم تا آخرین شعله را خفه کنیم.»

مشاهده »
یکشنبه, 05 بهمن,1404

شهر عشق

حکایتِ شهرِ عشق به قولِ بزرگانِ اهلِ دل و ادبِ ولایتم، حکایتِ گذرِ تاریخ است بر این دیار. «عین»اش از علی‌آباد، نامِ قدیمِ قائم‌شهر گرفته شد و «شین» آن از شاهی که دوام نیاورد و «قاف» که عشق را کامل کرد. عشق، حضرتِ قائم است که منتظریم بیاید تا ما شِعب‌نشینانِ قرنِ پانزدهم را نجات دهد از تحریم و تهدید.

مشاهده »
یکشنبه, 05 بهمن,1404

مأمور یگان ویژه

نیم ساعتی دیگر منتظر ماندم و باز هم خبری نشد. این‌بار من جلو رفتم: «به نظرتون توی این ساعت اگه برم تاکسی بگیرم امنه؟» _عموجان بیا بریم کمی اون‌ورتر تا به بچه‌ها بگم برسوننت. از او اصرار بود و از من انکار. گفت: «حالا که قبول نمی‌کنی، من از این‌طرفِ خیابون مراقبتم تا تو بری سوار تاکسی بشی. فقط حواست باشه حتماً تاکسی باشه!» خیلی منتظر شدم، اما دریغ از یک تاکسی. تمام لباس‌هایم خیس شده بود و انگشتانم از سرما خشک شده بودند. داشتم می‌لرزیدم که دوباره آمد جلو: «دخترم همراهم بیا، یکی از بچه‌ها برات اسنپ بگیره.»

مشاهده »
شنبه, 04 بهمن,1404

کانون

صبح که رفتم سر کار، اولِ کار رئیس گفت: «بیاین امروز دیگه چسب موکت‌ها رو بزنیم خیالمون راحت شه.» طبق هفته‌ای که گذشت، هرچه کار داشتیم گذاشتیم کنار و مشغول شدیم. شاید این مدت، در طول روز اندازه سه تا چای خوردن استراحت داشتیم. همه‌ جا آماده شد. جارو کردیم. گلدان‌هایی که یک سال زحمتشان را کشیدیم، چیدمان کردیم. دیگر پول نداشتیم کوزه سفالی آبخوری بخریم؛ رئیس وسایل خودش را آورد و وقف کانون کرد. آن را هم گذاشتیم و با یک حساسیت و دقت خاصی کانون را تمیز کردیم.

مشاهده »
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
  • 6
  • 7
  • 8
  • 9
  • 10
  • 11
  • 12
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • .
  • 252
  • 253
  • 254
  • 255
  • 256