
نذرِ سلامتیِ وطن
مریم خانم از روز اول که اسم اعتراضات بر رویش بود، قبل از نماز مغرب دعا خوانده بود و سیل صلوات راه انداخته بود. چادر رنگیاش را بر سرش محکم کرد و لبخندِ تلخی بر لبهایش نشست؛ هر شب که پای اخبار مینشستم و خبرهای اغتشاشات و آتشسوزیهای شهر را میشنیدم، یکی از همسایهها را مطلع میکردم تا صلواتهای بیشتری بفرستیم. بالاخره ما هم باید یه کاری بکنیم برای ایران جانمان دیگر! شهر غروبها تعطیل میشد، به دوستان دور و اقوام هم نمیتوانست چیزی بگوید، مسیر شلوغ بود و خطرناک.
مشاهده »
رویای ناتمام
چشمم دوخته بودم به در. لبهایش باز شد به صحبت: «خانوادههاشون چی میکشن؟! چقدر استرس دارن این روزا! خدا خیرشون بده. خیلی دعا میکنم براشون. بعضی وقتا میگم اگه جای اونا بودم چه میکردم؟!»
مشاهده »
ولی اینجوری که نمیمونه...
حرفهایش انگار جایی را توصیف میکرد که من نمیشناختمش. مرودشت ما؟ همان شهری که عاشورا هیئتها و دستههای عزاداریاش کل خیابان اصلی شهر را پر میکرد؟ شهری که تمام بافت جمعیتیاش روستایی و عشایری است و از صبح تا شب لنگ یک لقمه نان است، کجا میتواند آشوب به پا کند؟ اصلاً این مردم روزمزد که اگر یک روز کار نکنند، شب نان برای خوردن ندارند، کجا فکرشان میرسد خیابان خراب کنند و بازار ببندند؛ چه برسد به اینکه آدم بکشند!
مشاهده »
خلوتتر از قبل
آخر شب قبل شلوغ بود. جلوی خانهمان آتش روشن کردند و به بعضی مغازهها آسیب زدند. بلوکهای سیمانی را شکستند و به قول بچهها آماده شدند برای «دالپرو» با نیروهای انتظامی و بسیجی. گاز اشکآور آن شب دمار از روزگار چشمهایمان درآورد. کاغذ آتش میزدیم تا سوزشش کمتر شود.
مشاهده »
میخواهم از خودم چیزی بگویم
روایتی از شهید سیدمحمدعلی(امین) موسوی، از بسیجیان شهرستان دشتستان که در جریان آشوبهای اخیر در کشور به شهادت رسید.
مشاهده »
خاله پیرزن خونه نیست
از چیزی که میترسیدم سرم آمد. همسایهی «بادی به هر جهت» از راه رسید. تا کنار من است خودش را موافق نظراتم نشان میدهد، دور که میشود رنگ عوض میکند. سلامِ نصفهنیمهای گفت و شروع کرد: «وای خاطره! چی میشه؟ خیلی شهرا دارن سقوط میکنن!»
مشاهده »
