
سفرنامه بوسنی12
تا قبل از آن فکر میکردم بینظمی در برنامهها فقط مخصوص ایران ماست. اما وقتی در وسط برنامه چندین بار (شاید پنج یا شش بار) پایهٔ صندلیهای پلاستیکی شکست و در اواخر برنامه هم برق سالن رفت، فهمیدم این چیزها همهجای دنیا وجود دارد.
مشاهده »
روایتی تازه
ساختمان بهجای راهپله، مسیر شیبداری داشت. با قوسی ملایم رسیدیم به ورودی نمایشگاه. جلوی در چشمم خورد به عکس رئیسجمهور شهید در حال افتتاح این نمایشگاه، با عنوان «حجتالاسلام دکتر سید ابراهیم رئیسی». آه کشیدم و بلند گفتم: «هنوز شهیدش را ننوشتهاند. شاید اینها هم باورشان نشده. نه؟» نیمی از آدمهای توی قاب عکس را اسرائیل از ایران گرفته بود.با یادآوری اتفاقات تلخی که فقط به خاطر ایستادگی برایمان رخ داده، خلقم تنگ شد. لنگانلنگان با پایی که در پیادهروی سالگرد میرزا دچار آسیب شده بود، وارد اولین قسمت شدم. بچهها زودتر از من رسیده و نشسته بودند.
مشاهده »
سفرنامه بوسنی1۱
اذان که گفته شد، اَفَندی آهسته و باوقار از پلههای منبر بالا رفت تا پشت تریبون رسید. هنگام بالا رفتن از پلهها، دستهایش به نشانهٔ دعا بالا بود و انگار هر پلهای را که بالا میرفت، چند لحظه مکث میکرد و دعایی میخواند و بعد پلهٔ بعدی را طی میکرد. پشت تریبون که رسید، کاغذی را باز کرد و جلوش گذاشت. میزبان گفت اَفَندیها در بوسنی تشکیلات منظمی دارند و خطبههای نماز جمعه در مناسبتهای مهم توسط رییسالعلماء تدوین میشود و آنها باید همان مطالب را بگویند. روزهای عادی هم امامان جماعت خودشان آیه یا حدیثی میخوانند و آن را شرح و تفسیر میدهند.
مشاهده »
هدیه به موقع خدا
هنوز دردها مثل موج میآمدند و میرفتند؛ تنم خسته بود، انگار تمام نیروی جهان را از من گرفته باشند. هوا بوی استریل میداد و صدای قدمهای تند پرستارها، اضطرابی را که از قبل در دلم پیچیده بود، شدیدتر میکرد. هیچچیز طبق انتظار پیش نرفت، هر لحظه ممکن بود از دستش بدهم، این فکر مثل خاری در قلبم فرو رفته بود و هر تپش را سختتر میکرد.
مشاهده »
شیرین ترین هدیه
دیروز حال و هوایش عجیبتر از همیشه بود. به دوستم گفت: «خاله… دلم میخواد برای مامانم کادو بخرم. هر وقت نقاشی میکشم، بقیه میگن تو دیگه بزرگ شدی، نقاشی که کادو نمیشه! میخوام از پول توجیبیم چیزی بخرم.»
مشاهده »
سفرنامه بوسنی10
روزم هنوز تمام نشده بود و شب قرار بود به یک مراسم ایرانی برویم. ایرانیهای مقیم شهر سارایوو بعد از نماز مغرب در «حسینیه» برنامهٔ عزاداری داشتند: سالنی کوچک که دورتادور آن را صندلی چیده بودند و تنها برنامهاش هم یک سخنرانی آقای زارعان بود. از بدِ حادثه برای مداح هم مشکلی پیش آمده بود و روضهخوانی هم نداشتند! حاضران آن جمع از خانوادههای کارمندان سفارت و رایزنی فرهنگی و دیگر نهادهای ایرانی کشور بوسنی بودند؛ جمعی که مجموع خانمها و آقایان و کودکانش به پنجاه نفر هم نمیرسید.
مشاهده »
