
دختر جوان
از میان جمعیت اغتشاشگران خودم را به مصلی رساندم. تعدادی از درختها آتش گرفته بودند. هر کسی در حال پرتاب سنگ به سمتی بود. برخی شعارهای غیراخلاقی سر میدادند. از میان جمعیت، صدای تیر کُلت کمری به گوش میرسید. بعضیها تفنگ شکاری داشتند و تعداد زیادی نیز تبر و قمه حمل میکردند.
مشاهده »
اتحاد
پا توی کلاس میگذارم. نوجوان یازدهمی قاهقاه میخندد. آنیکی شق، میخواباند پسکلهی آنیکی. بغلدستیاش گیس میبافد. جمعوجور میشوند. صلوات نصفهنیمهشان با تذکرم جان میگیرد. نمیگذارم تدریس فارسی کش بیاید. پایشان توی یک کفش که: «خاننننننم! بقیهی کلاس قصه! لطفاً قصه!» «رَبِّ اِشرَحْ لی صَدْری» میخوانم نجاتم دهد. یاد حرف آقا میافتم: جهاد تبیین! آب دهن را سر میدهم پایین.
مشاهده »
زنانگی و زجر
امروز موبایلم را همانطور گرفتهام. اینبار از روی غیضی که متولد کوهی از غم است. دلیل این حالم، کلیپیست چهلودوثانیهای از خبرگزاری فارس! که با دیدنش فهمیدم این دیگر نمیتواند کاری باشد شبیه گزاردن خبر یا ابلاغ پیامی خبری از فارس! آن کلیپ فریادی بود تا برسد به فمینیستها، به مدافعان حقوق زنان جوامع بشری. یا حتی همان چهل ثانیه دادگاهی بود برای بشردوستان کل تاریخ بشریت. همین چند ثانیه میتوانست همینقدر طولانی باشد. طولانی برای تمام زنانی که میفهمند همسر بودن را، مادر بودن را، یا تنها بودن را…
مشاهده »
همصدایی در بحران
تلفن را قطع کردم و سریع اولین ماموریتم را شروع کردم. نفر اول که یا بیدار بود یا با زنگ من از خواب پرید، قرار شد بیاید اما نفر دوم جواب نداد. به سرعت برق و باد حاضر شدم و در فرصتی که سر ایستگاه منتظر اتوبوس بودم، یک بار دیگر به آن دوستم زنگ زدم. بنده خدا میگفت اصلاً موبایلش زنگ نخورده و گرفتار است اما قرار شد بیاید. گفت میآید تا به اندازه خودش تلاشی کند و شهادت کودک سهساله کرمانشاهی تکرار نشود. ماموریت اولم با موفقیت تمام شد.
مشاهده »
عملیات تبر
پنجشنبه، همون سَرِ شب فهمیدیم چه خبره. یعنی نه که ندونیم، از دو ماه پیشش از تحرکات دشمن بو برده بودیم. ولی فکر نمیکردیم انقدر وقیحتر شن. خیلی زیاد بودن. خب نارضایتی اقتصادی هم دامن زده بود به شلوغیها و اغتشاش هم خودش رو کشونده بود وسط اعتراضات مردمی. پنجشنبه خیلیاشون نوجوونای شونزدهسالهای بودن که حس میکردن وسط بازی رایانهای هستن. اونا بیشتر سنگ میزدن. خب ما خیلی باهاشون مدارا میکردیم. سعی میکردیم یه کاری کنیم اون سنگایی که به ما میزنن بخوره به کلاه ایمنیهامون تا هم از آسیبمون کمتر بشه و هم اون هیجانشون تخلیه بشه. اما از یه جایی به بعد دیگه اعتراضِ چند تا نوجوون و چند تا پرتاب سنگ نبود. داستانِ تبرها شروع شد. اونایی که با سلاح سرد بودن که دیگه معترض نبودن. خودِ خودِ آشوبگر بودن. یه گروهی از همین تبر به دستها رو گرفتیم که آسیب زده بودن به اموال عمومی. تیر مَشقی خورده بود توی پاش و باز هم جلو میاومد تا با تبر بزنه به در و بِشکنتش.
مشاهده »
روغنها هم باید عاقبتبهخیر شوند
امسال اما دست و دلم به چهارشنبهسوری نمیرود. دیگر شنیدن صداهای تیر و ترقه برایم نماد چند پسر بچه که از سر شیطنت توی کوچه، کبریتی میاندازند نیست. حالا دیگر هر صدای انفجاری دلم را میلرزاند و خاطرم را میبرد به دوران جنگ دوازدهروزه. به شبهایی که پدافند لاینقطع میزد. خاطرم را میبرد به شبهای سرد بعد از اعتکاف سال ۴۰۴. به شبهایی که خائنین و تروریستها آمدند و روی موج اعتراضات مردم به گرانی سوار شدند. اعتراضها به حاشیه رفت. دشمن آمد توی خیابانهایمان. لاستیک آتش زدند. گستاختر شدند. ماشین آتش زدند. توحششان پایان نداشت. خانهی خدا را آتش زدند. و در دونترین حالت ممکن بشریت، خلق خدا را آتش زدند.
مشاهده »
