
راهپیمایی نه، فقط تجمع!
از خانه که زدیم بیرون، ساعت از ۹ رد شده بود اما همچنان تصاویر حرکت خاصی را نشان نمیداد. مقصد ما میدان مادر بود. در ذهنم حساب کتاب کردم:« تا جمعیت جمع بشه، راه بیفتن دیرتر از ۹ میشه. هوا هم که بارونه، حتماً آروم راه میرن. اونور هم که ما وسط مسیر میخوایم بهشون برسیم، پس مشکلی نیست.»
مشاهده »
دم پدرها و مادرها گرم!
عروسک پولیشی خرگوش، در تظاهرات وقت نمیکرد یک لحظه آزاد باشد. مدام بچهها با او عکس میگرفتند. از یک سلبریتی هم معروفتر شده بود. بچهها دنبال خرگوش میگشتند، دلشان میخواست با او عکس یادگاری بگیرند.
مشاهده »
خطشکن
همهٔ اینها باعث تردیدم شده بود. چشمهایم را بستم و به شهید ابراهیم هادی فکر کردم. گفتم درست است مردی در خانه نیست، اما تو کنارم باش. مگر نه اینکه شهدا زندهاند! بیا با هم شعار بدهیم.
مشاهده »
مردم
هرچقدر این محاسبات کودکانه بود، از نیازی برمیآمد که راهی برای چارهاش پیدا نمیکردم و آن نیاز پر کردن خلأهای موجود بود. امسال ماجرا یک شکل دیگر بود. «مردم» امسال آمده بودند.
مشاهده »
شبنم آسمونتو قربون
چشم از آسمان برنمیدارند. نگاه میکنند و یادشان نمیرود تندتند اللهاکبر بگویند. رقیه به نورافشانی میگوید «شبنم آسمونی»!
مشاهده »
از سلطه تا سربلندی
_مگه شاه نبود؟ در جواب سری تکان دادم. _پس چرا جلوشون رو نمیگرفت؟ _چون خودش رو هم اونا انتخاب کرده بودن تا دستوراتشون رو اطاعت کنه، حق ایستادن جلوی دشمن رو نداشت.
مشاهده »
