
روزی که مادر شدم
بعد از رفتن خادمها، تمیز کردن خوابگاه و حیاط را شروع کردم. ترجیح دادم کارها را ضربتی تا قبل از ظهر جمعوجور کنم تا اگر عصر فرصتی ماند، به خادمها کمک کنم. اما ای دل غافل؛ خادمهای مهد دمبهدقیقه زنگ آسایشگاه را میزدند و باید در را باز میکردم تا وسیلههایشان را بردارند. هنوز ننشسته بودم که دوباره صدای زنگ میآمد. آنقدر این زنگ اعصابخردکن شده بود که گاهی در دلم بد و بیراهی هم نثارش میکردم.
مشاهده »
دعوت خاص
امسال در اولین شب این رسم عارفانه، باز هم شاهد دعوتی خاص بودیم. وسطهای روضه، وقتی مداح از سادات عذرخواهی کرد و روضۀ باز میخواند، به ناگاه در باز شد و فرزندی از فرزندان حضرت زهرا(س) با لباسی سفید و بالاپوشی زیبا به رنگهای قرمز و سبز و سفید وارد شد. شاید آخرین شبش بود که میهمان شبانهٔ مادر است. چون عجیب مجلس را دست گرفته بود و همهٔ جمعیت را مست حضورش کرد. قصد رفتن هم نداشت، اما باید میرفت... وقت رفتنش، بیاختیار به یاد تشییع شبانه و مظلومانهٔ بیبیِ دو عالم افتادم و دیگر اشک امانم را برید...
مشاهده »
سفرنامه بوسنی7
میزبان من هم آقای «شیخ محمدجعفر زارعان» است؛ روحانی ایرانی که در زمان جنگ بوسنی در سال ۱۳۷۱ به منظور جنگ و کمکرسانی به مردم بیدفاع، پایش به بوسنی باز شد. بعد هم که شرایط کار را مناسب دید، با یک دختر بوسنیایی ازدواج کرد و در بوسنی ماندگار شد. بنای کارش را هم بر کارهای تربیتی و آموزشی گذاشت و مجموعه کالج — که یک مدرسه ثبتشده در آموزش و پرورش بوسنی است — نتیجه زحمات چندینساله ایشان و همکارانش است. وقتی به ایشان در مورد خرابی شوفاژهای اتاقمان گفتم، لبخندی زد و گفت: «شوفاژها خراب نیستند. اینجا سوخت خیلی گران است و کالج مشکلات شدید مالی دارد. ما هم به ناچار تنها چند ساعت در شبانهروز میتوانیم شوفاژها را روشن کنیم.»
مشاهده »
سفرنامه بوسنی6
پس از دفن میت، همه دور قبر جمع شدند و افندیها آیاتی از قرآن را خواندند و بقیه در جواب او تکبیر گفتند. در اینجا خانمها در تشییع جنازه شرکت نمیکنند. خبری هم از گریه و مویه، جیغ و فریاد، پاره کردن یقه، خراشیدن صورت و پریشان کردن مو نیست. مردها در کمال آرامش مراسم را به اتمام میرسانند و بعد یکییکی پیش خانواده مرحوم میروند و به او تسلیت میگویند.
مشاهده »
برگهها
با بسمالله شروع کردم. وقتی حرف شهریه را وسط کشیدم، سالن یکدفعه زنده شد. صدای تأیید، کفزدنها، تشویقها. آنقدر همهمه بالا رفته بود که صدای خودم را درست نمیشنیدم. چون این حرفها دیگر فقط مال من نبود؛ مال همهی آنهایی بود که روبهرویم ایستاده بودند. دانشجو یعنی پویایی. یعنی تلاش برای ساختن امروز؛ برای ساختن فردا. یعنی همان چیزی که یک سال است دلم برایش تنگ شده.
مشاهده »
پدرها دق میکنند
منتظر بودم بگه «علیاکبر شهید شده». از درون خالی شدم، مغزم یخ کرده بود، حس میکردم زانوهام دیگه توان نگهداشتن وزنم رو ندارن. گفت: «یکی از بسیجیهای ایست و بازرسی شهید شده. اسمش فلانیه. پیگیر کاراش میشی؟»
مشاهده »
