
دوای این درد سیل آدمهاست
در درونم با معادلات جهانی، معماهای درهمبرهمِ این روزها را حل و فصل میکردم که سلامِ پرانرژیِ نرگس همهٔ توجهم را به خودش جلب کرد. _کجایی تو دختر؟ چه خبرا؟ میدونی چند ساله ندیدمت؟ —من همینجام، یکی از خونههای همین شهر.
مشاهده »
عکس
تا خواستم جوابش را بدهم، مهدی پسر دوازدهسالهام گفت: «داداشی، این عکس آقای خامنهایه.» هادی باز پرسید: «خود این آقا کجاست؟» نگاهی به مهدی میاندازم و منتظرم چه جوابی میدهد.
مشاهده »
راهپیمایی با راهپیمایی نیامدهها
پدرم هیچ سالی راهپیمایی نیامده بود. خواهرم مرجان، سابقه راهپیماییاش فقط دو بار بود؛ یکبار بعد از شهادت آرمان علیوردی و یکبار هم روز قدس سال قبل. خواهرم مهوش که همیشه میچسبید به درس و مشقش و خواهرزاده ششسالهام که یک ماه بود از من قول این راهپیمایی را گرفته بود!
مشاهده »
عبور از نیل
علت سه سال نیامدنم همین بود. دنیای اُتیسم خلوتتر از این حرفهاست که راهپیمایی میلیونی را تاب بیاورد. اما وقتی آقا عصا را بلند کرده، حیف نبود خانه بمانم و لحظه شکافتن نیل را نبینم؟
مشاهده »
خرسِ محترم!
گفتم: «چی شده مادر من؟» _ببین اون خانم چی کار کرده! _یعنی خوشتون نیومد؟ ناراحت شدین؟ _معلومه که ناراحت شدم! چرا باید توهین کنن؟ _من که با عقیدهشون موافقم.
مشاهده »
پرچم بالاست
با کالسکه حاوی محمدهادی وارد خیابان سعدی شدیم و تا خواستیم جلوتر برویم با جمعیتی مواجه شدیم که میآمدند و اگر ما نمیرفتیم با آنها تصادف میکردیم. مجبور شدیم بپیوندیم به آنها و برویم. جمعیت زیاد بود و همه کیپ تا کیپ هم حرکت میکردند. نمیشد بروم کنار جدولی بنشینم و بساط «آی مردم بیایید برایتان پرچم بکشم» پهن کنم.
مشاهده »
