
قرار
در بقیه قرارها، اما سر ساعت حاضر بودم. تا جمعیت بیاید، توی میدان شهدا اینطرف و آنطرف را نگاه میکردیم و من هر بار چشمم میافتاد به پیرمردی با کاپشن قهوهای و کلاه بافتنی، ایستاده در ضلع جنوبی میدان، با دوچرخهٔ گُلکاریشدهاش. بعد تکتیراندازهای روی ساختمانها را نشان هم میدادیم؛ سراغی از کشوری و احمد میگرفتیم و جمعیت که حرکت میکرد، ما هم میافتادیم پشت سرشان. خیلی اهل شعار دادن نبودیم. و من بیشتر چشم میانداختم توی جمعیت، دنبال پیدا کردن چهرههای آشنا. انگار که فرصتی باشد برای تازه کردن دیدار. تعداد دوربینها کمتر از حالا بود و خبری هم از هلیشات نبود. گاهی وزنِ نداشته شعارها و گاهی مضمونشان، روی مخ بود و گاهی هم صدای گرفته و جیغشدهٔ وزیر شعار، اسباب خنده. آخرش بیتوجه به شعارها و موکبهای بین راه و تنوع آدمها، میرسیدیم به میدان کیو. میدان ۲۲ بهمن در اصل. بعد بیتوجه به سخنران مراسم، با هم حرف میزدیم، سلفی میگرفتیم، خداحافظی میکردیم و میرفتیم خانه.
مشاهده »
امسال باید فرق میکرد
من زنی نیستم که راحت دست به کار شوم و کیک و دسر درست کنم. اما امسال برای اولینبار کیک پختم، بردم وسط جشن پیروزی انقلاب، به بچهها دادم و ذوق را توی چشمهایشان دیدم.
مشاهده »
یومالله
این روزها سهم گوشهایمان گاهی حرفهایی بود که به حق نبود. گاهی صحنههایی دیدیم که آرزو میکردیم خواب باشیم. حتی دختر نهسالهی من خواب جنگ و دشمنی آمریکا را دید و صبحبهصبح با نگرانی برایم بازگو میکرد. این روزها گذشت تا به امروز رسیدیم.
مشاهده »
یک خشم، یک فریاد2
وقتی فکر میکنم، میبینم تاریخ کشورم پر است از دخالتها، دشمنیها و کارشکنیهای آمریکا. از کودتای ۲۸ مرداد و سرنگونی دولت ملی مصدق و حاکم کردن دیکتاتور وابسته به خودشان گرفته تا حمایتهای همهجانبه از صدام جنایتکار در جنگ هشت ساله، و تا اقرار رئیسجمهور آمریکا به فرماندهی جنگ دوازدهروزه و حمایت از قاتلین داعشصفت در آشوبهای اخیر، همه و همه گواه بر جنایات آنها علیه ملت ماست.
مشاهده »
یک خشم، یک فریاد
میگفت قبل از آشنایی با ایرانیها، تصویر خوبی از ایران نداشت. دیکتاتوری، خفقان و عقبماندگی، تنها چیزهایی بودند که از رسانههایشان درباره ایران و ایرانی شنیده بود. اما هرچه بیشتر با هم حرف زدیم، نگاهش تغییر کرد و گفت بیشتر از آنچه که فکر میکردم ما شبیه همیم.
مشاهده »
راهپیمایی نه، فقط تجمع!
از خانه که زدیم بیرون، ساعت از ۹ رد شده بود اما همچنان تصاویر حرکت خاصی را نشان نمیداد. مقصد ما میدان مادر بود. در ذهنم حساب کتاب کردم:« تا جمعیت جمع بشه، راه بیفتن دیرتر از ۹ میشه. هوا هم که بارونه، حتماً آروم راه میرن. اونور هم که ما وسط مسیر میخوایم بهشون برسیم، پس مشکلی نیست.»
مشاهده »
