داغی که با مقنعهسفیدت زنده شد
مقنعهسفید را که روی سرت دیدم، صورت نقلیات من را پرت کرد به ششسال پیش؛ همان روزی که بعد نُهماه دوجان شدن، برای اولینبار صدای گریهات بلند شد و من دنبال صدایت گشتم و چشمهایم روی…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
مقنعهسفید را که روی سرت دیدم، صورت نقلیات من را پرت کرد به ششسال پیش؛ همان روزی که بعد نُهماه دوجان شدن، برای اولینبار صدای گریهات بلند شد و من دنبال صدایت گشتم و چشمهایم روی…