گنجینه‌ی راوینا

آرشیو روایت‌ها

میان روایت‌های متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصه‌ای را پیدا کنید که با شما می‌ماند.

نتیجه جستجو

مطالب پیدا شده

۱۳ مطلب

تهران

شبیه ام‌البنین

ـ هدی شیشه‌ی عباس رو از توی کوله به من می‌دی مامان؟ سرم را که برگرداندم، دیدمش. پشت سر من ایستاده بود. به نظر ۳۵ـ۳۶ ساله می‌آمد. دخترکش هم‌ بیشتر از ۵ سال نداشت. پسر کوچولوی بامزه‌ی…

آجی

ما به مادربزرگم «آجی» می‌گوییم نه فقط ما که بسیاری از جوانان انقلابی زمان جنگ دفاع مقدس یعنی رفقای دایی‌ها ،هم «آجی» صدایش می‌زنند. همان موقعی که خانه‌‌شان يعنی همان خانه‌ی سرایداری…

سیِ خامنه‌ای

نسبت‌شان را نپرسیدم؛ حالا یا قوم‌وخویش بودند یا هم‌شهری، مهم نبود که. مهم این بود دو تا زن با صورت‌هایی آفتاب‌سوخته، ساعت چهار بعدازظهر، ظلِ آفتاب کفِ صحنِ مسجد جمکران بودند و…

ما خسته می‌شیم؟!

حتی نمی‌دانستم جنوب کرمان هم رودبار دارد. فکر می‌کردم رودبار فقط برای شمال کشورمان است. گفتند تازه رسیده‌ایم و یکسره آمده‌ایم جمکران و منتظریم تا با رهبر شهید خداحافظی کنیم. انتظار،…

ترجمه‌یِ عشق

در دل جمعیت عکاسی می‌کردم، صدایی از پشت سر آمد: «خانم؟ خانمی که داری عکس می‌گیری؟ » برگشتم سمت صدا، آقای مُسنی بود، اشاره کرد به دو صف عقب‌تر و گفت: «یک صحنه مهم اینجاست، بیا این خانم…

تو عباس هستی!

بهار ۹۴، کربلا بودیم. نور کم‌رمق آفتاب افتاده بود روی فرش‌های خانه‌ی شیخ عباس کِشوان، کلیددار حرم حضرت ابوالفضل ع . دختر هشت‌ماهه‌ام، روی زمین غلت می‌زد و دست دراز می‌کرد به نور. شیخ…