از ساعت ۶ و نیم صبح، جمعیت گروه به گروه میآمدند و کمکم بیشتر میشدند. سرِ صبح سکوت بود و هر چه بیشتر میگذشت، صداهای در گلو ماندهی مردم که تبدیل به شعار شده بود، بیشتر میشد. مردم در حالِ گذر بودند ولی یکی از صداها را مدام میشنیدم؛ تکراری بود. رفتم سراغ صدا... مردی جوان که پشتِ پیراهنِ مشکیاش نوشته بود «خونخواه امام شهید» بین جمعیت بود. با شعاردهنگان همراهی میکرد و برای آنهایی که در سکوت راه میرفتند، با صدای بلند شعار میداد و همراهشان میکرد.
علیآقا در یکی از روستاهای اطراف زنجان معلم است. از زنجان آمده تا توی مراسمِ وداعِ آقا نقشی داشته باشد. میگفت: «اگر نمیترسیدم بهم بگویند خودنمایی میکنی، خاک پای این مردم را سرمه چشم میکردم و دست و پایشان را میبوسیدم. مردم ایران خیلی با غیرتند.»
آقا را خیلی دوست داشت چون به نظرش آقا خیلی باهوش بودند و پیشبینیهای خیلی دقیقی داشتند. میگفت: «آقا خیلی مرد بود؛ مردم نیامدند در تشییع و خاکسپاری شرکت کنند، آمدند قیام کنند برای رهبرشان و خونخواهیِ رهبرشان. من هم آمدم بهعنوان جانفدای حضرت آقا و آقا سیدمجتبی، تا دنیا ببیند ما پای این انقلاب تا پای جان هستیم.»
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…