تفنگ پلاستیکی
چشمهای زینب به ساعت دیوار بود و هر لحظه میپرسید: «پس بابایی کی میاد؟ دیرمون شد.» و من هر بار همان جواب تکراری را میدادم: «عزیزم بابا گفته ترافیکه بالاخره میاد.» دیگر داشتم کلافه…
چشمهای زینب به ساعت دیوار بود و هر لحظه میپرسید: «پس بابایی کی میاد؟ دیرمون شد.» و من هر بار همان جواب تکراری را میدادم: «عزیزم بابا گفته ترافیکه بالاخره میاد.» دیگر داشتم کلافه…
پیرزن میوهفروش، گوشهی خیابان، کنار نوبرانههایش نشسته بود و تسبیح میگرداند. سیبهای سرخ و خوشرنگ او از دور برای ما خودنمایی میکرد. خواهرم گفت: «سیبهایش ترش و آبدار است. آنقدر…