گنجینه‌ی راوینا

آرشیو روایت‌ها

میان روایت‌های متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصه‌ای را پیدا کنید که با شما می‌ماند.

نتیجه جستجو

مطالب پیدا شده

۱۷۵ مطلب

تهران

شبیه ام‌البنین

ـ هدی شیشه‌ی عباس رو از توی کوله به من می‌دی مامان؟ سرم را که برگرداندم، دیدمش. پشت سر من ایستاده بود. به نظر ۳۵ـ۳۶ ساله می‌آمد. دخترکش هم‌ بیشتر از ۵ سال نداشت. پسر کوچولوی بامزه‌ی…

ساری

تفنگ پلاستیکی

چشم‌های زینب به ساعت دیوار بود و هر لحظه می‌پرسید: «پس بابایی کی میاد؟ دیرمون شد.» و من هر بار همان جواب تکراری را می‌دادم: «عزیزم بابا گفته ترافیکه بالاخره میاد.» دیگر داشتم کلافه…

احتمال بارش‌های پریزمی

قسم می‌خورم توی چشم‌های پیرزنی که صبح پنجشنبه داشت آسفالت‌های آبکش‌شده‌ی شهرک ایثار را گز می‌کرد، با نگاه زن‌های پشت در غسالخانه‌ی «شاه‌حسن» که آمده بودند جنینِ دوقلوی شش‌ماهه را توی…

بوشهر

درجه حرارت

یه بار بهم گفت اخلاق آمریکایی‌ها مثل گاوهای اسپانیاییه. خوی وحشی و تهاجمی دارن. تا آدم می‌بینن، حرارت بدنشون می‌ره بالا و حمله می‌کنن. تا طرف رو لت‌وپار نکنن، ول‌کن نیستن. ولی همین که…

حواسش به همه بود

دیروز تماس گرفته بودم با یکی از آشناهای پدرم که کشاورزی اهل مهرستان است. دربارهٔ حادثهٔ تروریستی از او پرسیدم، گفت: «دخترم، واقعیتش من خودم نبودم. خونه‌ام روستاس، ولی دیروز عصر که…

با همین چادرم

ـ ایشون بهم گفت که من خودم می‌رم و با همین چادرم پای کار هستم. وسط مراسم تشییع نشسته‌ام که این جمله از آقای کمالی را به یاد می‌آورم. قبل از مراسم که با او گفت‌وگو داشتم، مفصل در مورد…

بابام سلام رسوند

توی ازدحام دارالذکر، دختر آرام و قرار نداشت. قدش چندان بلند نبود و لابد همین هم کلافه‌اش می‌کرد. سرش را کج می‌کرد، خودش را می‌کشید بالا و هی روی پنجه‌ی پا می‌ایستاد تا شاید از لای…

اثر معکوس

جلسه‌ی اولیا و مربیان بود. توی کلاسِ پسرهایمان نشسته بودیم و معلم روبه‌روی‌مان. خانم رو کرد به مادرها: «چرا پسرهاتون این‌قدر موشک می‌کشن؟» برق از سرم پرید. علی دیروز تعریف کرده بود که…

اصلاً آقا بود

ـ من آرزومه شهید بشم. این را مرصاد می‌گوید؛ پسربچه‌ای ۹ ساله با صدای شیرین کودکانه. کارت دور گردنش را می‌بینم. روی کارت نوشته: «مسئول بخش.» یک نگاه به کارت می‌اندازم و بعد به صورت…