کاپیتان آبادانی
هوا از شرجی دم کرده بود، اما مردم آمده بودند. هیچکس اطلاعاتی از شهیدِ امشب نداشت خیلی ناگهانی اعلام شده بود که قرار است با شهیدی وداع کنند. به بغلدستیام گفتم: «بنده خدا جمعه شهید…
میان روایتهای متنی، صوتی و تصویری بگردید و قصهای را پیدا کنید که با شما میماند.
۱۷۵ مطلب
هوا از شرجی دم کرده بود، اما مردم آمده بودند. هیچکس اطلاعاتی از شهیدِ امشب نداشت خیلی ناگهانی اعلام شده بود که قرار است با شهیدی وداع کنند. به بغلدستیام گفتم: «بنده خدا جمعه شهید…
ـ هدی شیشهی عباس رو از توی کوله به من میدی مامان؟ سرم را که برگرداندم، دیدمش. پشت سر من ایستاده بود. به نظر ۳۵ـ۳۶ ساله میآمد. دخترکش هم بیشتر از ۵ سال نداشت. پسر کوچولوی بامزهی…
چشمهای زینب به ساعت دیوار بود و هر لحظه میپرسید: «پس بابایی کی میاد؟ دیرمون شد.» و من هر بار همان جواب تکراری را میدادم: «عزیزم بابا گفته ترافیکه بالاخره میاد.» دیگر داشتم کلافه…
قسم میخورم توی چشمهای پیرزنی که صبح پنجشنبه داشت آسفالتهای آبکششدهی شهرک ایثار را گز میکرد، با نگاه زنهای پشت در غسالخانهی «شاهحسن» که آمده بودند جنینِ دوقلوی ششماهه را توی…
یه بار بهم گفت اخلاق آمریکاییها مثل گاوهای اسپانیاییه. خوی وحشی و تهاجمی دارن. تا آدم میبینن، حرارت بدنشون میره بالا و حمله میکنن. تا طرف رو لتوپار نکنن، ولکن نیستن. ولی همین که…
دیروز تماس گرفته بودم با یکی از آشناهای پدرم که کشاورزی اهل مهرستان است. دربارهٔ حادثهٔ تروریستی از او پرسیدم، گفت: «دخترم، واقعیتش من خودم نبودم. خونهام روستاس، ولی دیروز عصر که…
ـ ایشون بهم گفت که من خودم میرم و با همین چادرم پای کار هستم. وسط مراسم تشییع نشستهام که این جمله از آقای کمالی را به یاد میآورم. قبل از مراسم که با او گفتوگو داشتم، مفصل در مورد…
توی ازدحام دارالذکر، دختر آرام و قرار نداشت. قدش چندان بلند نبود و لابد همین هم کلافهاش میکرد. سرش را کج میکرد، خودش را میکشید بالا و هی روی پنجهی پا میایستاد تا شاید از لای…
جلسهی اولیا و مربیان بود. توی کلاسِ پسرهایمان نشسته بودیم و معلم روبهرویمان. خانم رو کرد به مادرها: «چرا پسرهاتون اینقدر موشک میکشن؟» برق از سرم پرید. علی دیروز تعریف کرده بود که…
نگاهم خیره به جعبههای سوهانی بود که همسرم مهدی آورده بود. طرح مسجد شیخلطفالله اصفهان، پاسارگاد شیراز، مقبرهی حافظ و سعدی چشمم را گرفته بود. سوغاتیهای مهدی روی دست چرخیدند و ۲۴…
ـ من آرزومه شهید بشم. این را مرصاد میگوید؛ پسربچهای ۹ ساله با صدای شیرین کودکانه. کارت دور گردنش را میبینم. روی کارت نوشته: «مسئول بخش.» یک نگاه به کارت میاندازم و بعد به صورت…
اخبار شبانه همزمان با تخمههای آفتابگردانش تمام شد. دستش را روی بشقابِ پر از پوستتخمه تکاند؛ بشقابی که اگر یک دانهی تخمه دیگر روی آن مینشست، کوهِ پوستها فرو میریخت. شاهانه به…