دستهایش را جلوی سینه توی هم گره کرده بود؛ آنقدر محکم که انگار یک مشت بزرگ شده بودند. شانههایش میلرزید و زیرلب اسم بهنام را تکرار میکرد. بچههای تیم مصاحبه، یکییکی سرشان را پایین انداختند. چند لحظه هیچکس چیزی نگفت.
سردار سرش را بالا آورد. نگاهی به چهرههامان انداخت. غمِ لمبرزده توی چشمهایمان را دید. انگار گناهِ بزرگی انجام داده باشد ساکت شد. کسیکه تمام عمرش آمریکاییها را توی منطقه خِفَت داده بود، برایش اُفت داشت خارج از گود هم حماسی نباشد. اشکها را برای رفیقِ شفیقش غلاف کرد تا به وقتش توی خلوت. خودش را جمعوجور کرد و لبخند تصنعی زد.
گفت: «حاجبهنام آمریکاییها رو خوب میشناخت. تعریف قشنگی هم ازشون داشت.»
چند نفری نگاهشان را از زمین گرفتند و به سردار دوختند. ادامه داد: «یه بار بهم گفت اخلاق آمریکاییها مثل گاوهای اسپانیاییه. خوی وحشی و تهاجمی دارن. تا آدم میبینن، حرارت بدنشون میره بالا و حمله میکنن. تا طرف رو لتوپار نکنن، ولکن نیستن. ولی همین که شاخشون یه جایی گیر کنه، حرارت بدنشون اونقدر میاد پایین که ادرار میکنن.»
با حاجبهنام زدیم زیر خنده و گفتم: «عجب تعبیری.» تشبیه حاجبهنام را توی هر جمعی تعریف میکردم تا اینکه یک شب خبر دادند عملیات دستگیری آمریکاییها توی جزیره فارسی با موفقیت انجام شده. سریع خودم را به قایقها رساندم. آمریکاییها دوزانو روی پتویی توی قایق نشسته بودند و دستهایشان را روی سر گذاشته بودند. همانهایی که با دو قایق مجهز، هرکدام مسلح به سه مسلسل کالیبر پنجاه وارد آبهای ما شده بودند، حالا ساکت و مچاله گوشهای نشسته بودند.
یکی از بچهها من را کشید کنار و ماجرا را تعریف کرد: «با یکی از بچهها بودم که دیدیمشون. حدود دو کیلومتر اومده بودن تو آبهای ما. دو تا قایق مجهز داشتن. رفتیم تو دلشون. خودمو پرت کردم تو یکی از قایقها. وقتی غافلگیر شدن، همشون یه گوشه جمع شدن. با کلاش هدایتشون کردم به قایق بغلی. بچههای اون قایق هم دستوپاشون رو گم کرده بودن. یه پتو زیر پاشون پهن کردم و نشوندمشون.»
نگاهی به مرد جوان انداختم. زدم پشت شانهاش و گفتم: «خداقوت، مردِ دِریا.» بعد رفتم سراغ اسیرها. رنگ به صورتشان نمانده بود. وقتی از قایق پیاده شدند پتو و شلوار خیسشان به چشمم آمد. همانجا بیاختیار یاد حرف حاجبهنام افتادم. با خودم گفتم: راست میگفت حاجی. درجه حرارتشون پایین اومده بود.
پ.ن: روایت سردار محمد آذرنسب از شهید حاجبهنام رضایی که در جریان جنگ رمضان همراه با فرمانده خود سردار تنگسیری به شهادت رسید.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…