سیده مریم گلچمن
نویسنده و راوی

سیده مریم گلچمن

روایت‌ها و نوشته‌های سیده مریم گلچمن را در ادامه بخوانید.

از این نویسنده

نوشته‌ها و روایت‌ها

بوشهر

درجه حرارت

یه بار بهم گفت اخلاق آمریکایی‌ها مثل گاوهای اسپانیاییه. خوی وحشی و تهاجمی دارن. تا آدم می‌بینن، حرارت بدنشون می‌ره بالا و حمله می‌کنن. تا طرف رو لت‌وپار نکنن، ول‌کن نیستن. ولی همین که…

گهواره

هر سال، بعد از نجف، می‌رفتیم کوفه؛ خانه‌ی ابوعلی. دو روز مهمانشان بودیم و بعد راهی مشایه می‌شدیم. پذیرایی بزرگِ خانه مردانه بود و دو اتاق، زنانه. دخترشان، زهرا، همه‌ی کارها را یک‌تنه…

دلِ آقا

موهایش تقریباً یکدست سفید بود. چین‌های صورتش بیشتر از شصت سال را نشان می‌داد. با همسرش جلوی درِ خانه‌شان، توی خیابان انقلاب، نشسته بودند و همراه موج جمعیتی که از خیابان می‌گذشت،…

عشرالله

از پله‌های مصلی که رو به جایگاه بالا آمدم، دیدم به قول ننه، «عشرالله» درگرفته. اسمش را هم خودش گذاشته بود. ننه هر وقت از تشییع کسی برمی‌گشت و هیبت جمعیت می‌گرفتش، می‌گفت: «ننه،…

نانِ شرف

صدای چیلیکِ گوشی که بلند شد، چشم‌هایش را باز کرد. بطری را گرفتم بالا و گفتم: «آب بیارم براتون؟» گفت: «نه، دیشب تا حالا بیدارم. نفهمیدم کِی خوابم برد.» ازش عذرخواهی کردم بابتِ اینکه…

طایفه‌ی حروم

خبرِ امضای تفاهم‌نامه و اعتماد به اجنبی که پخش شد، یاد خاطره‌ی ننه‌م افتادم. ننه گَپ‌سن بود سنش زیاد بود . هر وقت سنش را می‌پرسیدیم می‌گفت: «شناسنامه که ندارم، ولی دِیم مادرم می‌گفت:…

به وقت سحر

سه روز است که نمی‌توانم سحری بخورم. نه اینکه خواب بمانم یا سحری نداشته باشم، نه. سه روز است که وقت سحر صدای جنگنده‌ها را می‌شنوم. از روی سرمان رد می‌شوند به مقصد بوشهر و خارگ.…