رفته بودم کنار دریا که کمی دلم باز شود.

هنوز درست‌وحسابی ننشسته بودم که گوشی زنگ خورد. جواب دادم و طرف شروع کرد به حرف زدن.

به قول ننه‌م، حلقم اندازه‌ی مار بوآ باز شد به داد و بیداد! آن‌قدر داد زدم که ناخدا بُگِیشو برگشت نگاهم کرد.

گوشی را قطع کردم و گذاشتم روی پایم. چند دقیقه‌ای چیزی نگفتم و زل زدم به نقطه‌ای نامعلوم توی دریا. ناخدا بگیشو را دورادور می‌شناسم. هر وقت دلم تنگ می‌شود، می‌روم جفره ماهینی و کنارش می‌نشینم تا از قدیم برایم بگوید. مرد دریاست؛ از آن آدم‌هایی که زیاد حرف نمی‌زنند، اما هرچه می‌گویند از جایی دیده و چشیده‌اند.

یکهو گفت: «ها! چِت شد؟ ای همه‌ سر و صدا بِرِی چی بود؟»

گفتم: «هیچی عامو، با یه آدم چِغِری حرفُم شد.»

ناخدا ول‌کن نبود. گفت: «سر چی؟»

گفتم: «می‌گه چون دیگه بِرِی مو نمی‌نویسی، مُنَم می‌ذارمت کنار.»

پوزخندی زد؛ از همان پوزخندهای بُگیشوییِ معروف.

گفت: «اِه... یعنی تا حالا پیش اون کار می‌کردی؟ تو خوت به تنهایی یه احمدی و سه مُمِد!»

نفس بلندی کشیدم و گفتم: «ها عامو، کار می‌کردُم.»

شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «مگه صاحابته که بگه کجا بری، کجا نری؟ بره دستِ خدا.»

چشمش افتاد به گوشی‌ام که هنوز دستم بود.

گفت: «تو همو نیستی که ای چند وقته بِرِی تشییع آغای خامنه‌ای می‌نوشتی؟»

لحظه‌ای مکث کردم. نگاه پرسشگرش را از من برنداشت. جواب دادم: «چرا عامو.»

عرقچین را از سرش برداشت. کف دست را مالید به فرق سرش و گفت: «خا... یه چیزی ای وسط با هم نمی‌خونه.»

گفتم: «چه؟»

ـ تو بِرِی کسی نوشتی که خودش زیر بار این و اون نرفت...

حرفش را نصفه گذاشت. عرقچین را گذاشت سرش و گفت: «بعد خودت سر یه کار، ایجوری به یکی بندی؟»

چیزی نگفتم. نگاهم کرد و ادامه داد:

«مو که سواد ای حرفا رو ندارُم، ولی به نظرُم آدم اگه قراره کاری بکنه، باید بتونه خودش وایسه رو پای خودش. می‌دونی یعنی چه؟ یعنی زیر بلیت هیشکی نری.»

بعد دوباره رو به دریا کرد و دیگر چیزی نگفت.

من اما دیگر حواسم به دریا نبود. گوشی را باز کردم و رفتم سراغ همان کانالی که برای آقای شهید زده بودم. چند دقیقه قبل‌تر، فکر می‌کردم مسئله فقط این است که از زیر بلیت یک نفر بیرون آمده‌ام.

حالا اما حرف ناخدا مثل یک سنگ افتاده بود ته ذهنم. دوباره برگشتم به همان جمله‌ای که گفته بود:

«تو بِرِی کسی نوشتی که خودش زیر بار این و اون نرفت...»

نگاهم رفت سمت عکس حضرت آقا.

تازه فهمیدم شاید قرار نیست فقط درباره تشییعش بنویسم؛ باید بفهمم آن مردی که این همه سال از استقلال گفت، خودش چطور ایستاد و زیر بار این و آن نرفت. و حالا، برای اولین بار، آن جمله ناخدا را جور دیگری می‌شنیدم: «زیر بلیت هیشکی نرو.»

شاید این، ساده‌ترین تعریفی بود که آن روز از یک تفکر بزرگ شنیدم.

پ.ن:

جفره ماهینی: نام یکی از محلات بوشهر است.

یه احمدی و سه مُمَد: ضرب‌المثل بوشهری است؛ یعنی بلدِ راه هستی، کارکشته‌ای.