برچسب

بوشهر

روایت‌ها و نوشته‌هایی که با این واژه به هم رسیده‌اند.

نتیجه‌ها

مطالب مرتبط

بوشهر

درجه حرارت

یه بار بهم گفت اخلاق آمریکایی‌ها مثل گاوهای اسپانیاییه. خوی وحشی و تهاجمی دارن. تا آدم می‌بینن، حرارت بدنشون می‌ره بالا و حمله می‌کنن. تا طرف رو لت‌وپار نکنن، ول‌کن نیستن. ولی همین که…

اثر معکوس

جلسه‌ی اولیا و مربیان بود. توی کلاسِ پسرهایمان نشسته بودیم و معلم روبه‌روی‌مان. خانم رو کرد به مادرها: «چرا پسرهاتون این‌قدر موشک می‌کشن؟» برق از سرم پرید. علی دیروز تعریف کرده بود که…

آقای این‌همه لشکر آمده

اسمش «آقای این‌همه لشکر آمده» است؛ یعنی مردم همه به این اسم صدایش می‌کنند. از انتهای مسیر تجمع برازجان که با اتوبوس مسدودش کردند، با همین علم بر دوشش، تک‌تک کسانی را که روی صندلی‌ها و…

این کیه؟!

بیش از شش ماه از جنگ گذشته؛ نزدیک مهرماهیم و بساط خرید نوشت‌افزار گرم است. اگر تولدت اواخر شهریور باشد هم، شانس هدیه لوازم‌التحریر بیشتر می‌شود. در مهمانی تولد هستیم. هدایا داده شده؛…

بایگانی

وسایل مورد علاقه‌اش را چیده بود روی میز. بین لنج چوبی و ماشین‌های مورد علاقه‌اش یک قطعه‌ی فلزی گذاشته بود و نمی‌گذاشت کسی دست بزند. هرچه فکر کردم یادم نیامد از کجا آورده خانه. یکی از…

مگه ما فقیریم؟!

تازه از حرم برگشته بودیم که همسرم گوشی را دست گرفت. صدای زمزمه‌اش بلندتر از همیشه بود: «آخر کار خودشون رو کردن.» به سختی آب دهانم را قورت دادم: ـ چی شده مگه؟ ـ بنزین رو گرون کردن. ده…

بوشهر

شکار تورم

پشت شیشه‌ی عقب پرایدش نوشته بود: «کاش نبودی ای تورم.» پلاک خوزستان بود. رد آفتاب‌سوختگی روی کاپوتش واضح‌تر از هر چیزی به چشم می‌آمد. بهش می‌آمد سال تولیدش حوالی ۹۰ باشد. لابد به‌خاطر…

شام هر شب

ـ کی شام نون و پنیر می‌خوره؟ هر شب، هر شب، این هم لقمه‌ی نون و پنیر به نظرم که اسرافه... دوستم که تا آن وقت فقط پرچم را تکان می‌داد بعد از مکث کوتاهی سرش را با اکراه به نشانه تائید من…

چوپان

حاجی، که اصلاً نمی‌دانم حج رفته یا نه، یک مغازه‌ی کوچک در بازار قدیمی دارد. به‌قدری کوچک که به‌سختی دو نفر در آن جا می‌شوند. مغازه شلوغ و نامرتب است و خودش هم پشت یک میز که زیر انواع…