جلسهی اولیا و مربیان بود. توی کلاسِ پسرهایمان نشسته بودیم و معلم روبهرویمان. خانم رو کرد به مادرها: «چرا پسرهاتون اینقدر موشک میکشن؟»
برق از سرم پرید. علی دیروز تعریف کرده بود که خانم گفته: «وسایل جنگی نکشید.»
توی کلاس فقط سه چهار مادر چادری بودیم. گفتم: «نکنه حالا جلوی بقیه بگه شما چادریها بچههاتان را سیاستزده کردهاید!» خودم را مشغول پر کردن فرم نشان دادم.
خانم ادامه داد: «دیروز ۲۴ نفر حاضر بودن. وقتی نقاشیهاشان را نگاه کردم، یه نفر هم گل و درخت و خونه نکشیده بود. همه یا انواع موشکها را کشیده بودن یا تفنگهای بزرگ مشکی.»
ادامه داد: «یه نفر بود که یه آدمک کشیده بود. مردی با موهای زرد. آمدم خوشحال شوم که بالاخره یه آدمک هم دیدم؛ متوجه شدم خونهای که آدمک داخلش هست، پر از میلههای افقیه.
گفتم: پسرم! چی کشیدی؟
ـ خانم اجازه! این ترامپِ کلهزرده که ایران انداختش تو قفس.»
تمام مادرها زدند زیر خنده. خانم نقاشی جنگی کشیدن را ممنوع کرده بود تا بچهها توی سن خودشان بمانند.
چند سال پیش خانهی یکی از اقوام بودم که طرفدار پر و پا قرص سریالهای ماهوارهای بود. داشت با ذوق قصهی یک سریال را برایم میگفت. داستانی از خیانتهای پیدرپی.
توی دلم گفتم: «چهقدر دشمن جای درستی هزینه کرده. وقتی تفکر مادرِ خانواده رو اینطور دست بگیره، معلومه آخرش چه میشه.»
امروز که خانم معلم اصرارِ بچهها را برای دوباره موشک کشیدن برایمان تعریف کرد و جواب مادرها که «خانم! اشکال نداره، بذار بکشن»، فهمیدم چهقدر خدا زمان درستی تمام هزینههای دشمن را به دست خودشان بر باد داده است.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…