تازه از حرم برگشته بودیم که همسرم گوشی را دست گرفت. صدای زمزمهاش بلندتر از همیشه بود: «آخر کار خودشون رو کردن.» به سختی آب دهانم را قورت دادم:
ـ چی شده مگه؟
ـ بنزین رو گرون کردن. ده تومن.
نفسم را با شتاب بلندی بیرون دادم.
ـ مگه نگفته بودن تا آخر شهریور دست نمیزنیم؟
عباس وسط شطرنج بازیاش با علی پرید وسط حرفهای ما:
ـ یعنی ده میلیون تومان؟
خندیدیم.
ـ نه بابا ده هزارتومن
علی چشمانش را گرد کرد.
ـ بابا مگه ما فقیر شدیم که به ده هزارتومن میگیم گرون؟
به هم نگاه کردیم و حرفی برای گفتن نداشتیم. چه طور برایشان از تاثیر قیمت بنزین روی بقیهی چیزها و بعد از آن میگفتم! اگر فقط بنزین بود که خیلیها مشکلی نداشتند.
بحث را عوض کردیم. نشستند پی شطرنجبازیشان. عباس مهرهی سربازش را دو تا جلو برد و گفت:
ـ علی چه طور ده هزارتومن زیاده وقتی اون روز بستنی خریدیم شصت هزارتومان؟
نمیدانستم بخندم یا گریه کنم. سر فرو بردم توی گوشی. دعا دعا کردم خبری از اعتصاب و بستن بازارها نبینم.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…