چشم‌های زینب به ساعت دیوار بود و هر لحظه می‌پرسید: «پس بابایی کی میاد؟ دیرمون شد.»

و من هر بار همان جواب تکراری را می‌دادم: «عزیزم بابا گفته ترافیکه! بالاخره میاد.»

دیگر داشتم کلافه می‌شدم که برای پرت کردن حواسش فکری به ذهنم رسید. پرسیدم: «برای مراسم امروز دوست داری چی همراه خودت بیاری؟»

دستش را زیر چانه‌اش گرفت و به نقطه‌ای خیره شد و بعد از لحظه‌ای چشم‌های پر از خواهشش را به من دوخت و گفت: «می‌شه تفنگ پلاستیکی رو بیارم؟»

از تصور چالش‌های بعدی تفنگ، ابروهایم به‌هم گره خورد: «حالا چرا تفنگ؟» زینب با دیدن حالت چهره‌ام ناامید جواب داد: «آخه جان‌فدا باید تفنگ داشته باشه.»

ـ جان‌فدا می‌تونه پرچم هم داشته باشه.

زهرا کوچولو همان‌طور که پرچم به دست دور اتاق می‌دوید با لحن کودکانه‌اش جوابم را داد: «من پرچم دارم!»

زینب لبخندم را که دید با خوشحالی تفنگش را برداشت. پرچمی سه‌رنگ بر لوله‌ی آن آویزان کرد. آن‌قدر جلوی آینه، با آن قد کوتاه و چادر روی سر و تفنگ در دست، ژست جان‌فداهای واقعی را گرفت که دلم برایش غنج رفت.

بالاخره بابایی آمد و باهم راهی مراسم شدیم. خیابان پر بود از ماشین و مردم. به‌سختی جای پارک پیدا کردیم و خود را به سیل جمعیت جان‌فدایان رساندیم...

#جنگ_رمضان

سیده فاطمه یوسفی

یکشنبه | ۲۶ مهر ۱۴۰۵ | #مازندران #ساری میدان شهید قاسمی

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.