موضوع

روایت متنی

از آرشیو راوینا

مطالب این موضوع

۶ مطلب در این صفحه
تهران

شبیه ام‌البنین

ـ هدی شیشه‌ی عباس رو از توی کوله به من می‌دی مامان؟ سرم را که برگرداندم، دیدمش. پشت سر من ایستاده بود. به نظر ۳۵ـ۳۶ ساله می‌آمد. دخترکش هم‌ بیشتر از ۵ سال نداشت. پسر کوچولوی بامزه‌ی…

ساری

تفنگ پلاستیکی

چشم‌های زینب به ساعت دیوار بود و هر لحظه می‌پرسید: «پس بابایی کی میاد؟ دیرمون شد.» و من هر بار همان جواب تکراری را می‌دادم: «عزیزم بابا گفته ترافیکه بالاخره میاد.» دیگر داشتم کلافه…

بوشهر

درجه حرارت

یه بار بهم گفت اخلاق آمریکایی‌ها مثل گاوهای اسپانیاییه. خوی وحشی و تهاجمی دارن. تا آدم می‌بینن، حرارت بدنشون می‌ره بالا و حمله می‌کنن. تا طرف رو لت‌وپار نکنن، ول‌کن نیستن. ولی همین که…

بوشهر

شکار تورم

پشت شیشه‌ی عقب پرایدش نوشته بود: «کاش نبودی ای تورم.» پلاک خوزستان بود. رد آفتاب‌سوختگی روی کاپوتش واضح‌تر از هر چیزی به چشم می‌آمد. بهش می‌آمد سال تولیدش حوالی ۹۰ باشد. لابد به‌خاطر…

نخلی در خاک شور

ساعت نزدیک ۱۰ صبح بود که زمین زیر پاهایم و تمام پنجره‌های اتاق لرزیدند. صدای انفجار بود. توی دلم گفتم: «یا خدا، مگه جنگ شد؟». من، نگهبانِ دربِ کمپِ کارکنان شرکت نفت بودم. شش روز از…