ساعت نزدیک ۱۰ صبح بود که زمین زیر پاهایم و تمام پنجره‌های اتاق لرزیدند. صدای انفجار بود. توی دلم گفتم: «یا خدا، مگه جنگ شد؟». من، نگهبانِ دربِ کمپِ کارکنان شرکت نفت بودم. شش روز از دوره‌ی چهارده‌روزه‌ام گذشته بود. صدای انفجار خبر از جنگ می‌داد. جزیره را زده بودند. مردها، زن و بچه‌هایشان را به سمت اسکله می‌بردند. بچه‌ها گریه می‌کردند، زن‌ها چادر به سر، دوان‌دوان می‌رفتند.

فردای آن روز که خیلی از زن و بچه‌ها را از جزیره بیرون بردند، کارمندان بخش‌های مختلف را هم دورکار و نفرات واحدهای غیرعملیاتی تعدیل شدند. ولی ما حراستی‌ها باید می‌ماندیم. انگار پاهایمان به خاک جزیره چسبیده بود.

توی حیاط کمپ، کارمندها چمدان‌ها را بسته بودند تا آن‌ها هم بروند. نجف که از جلوی درب اتاق حراست رد می‌شد، گفت: «رفیق! تو نمی‌ری؟ می‌خوای بمونی؟». گفتم: «ما که حراستیم... آماده‌باش هم هستیم. تو برو، خدا نگهدارت.»

وسط همین دیالوگ‌ها بود که موبایلم زنگ خورد. اسم دوقلوهام، آیهان و ویهان، روی صفحه گوشی‌ام افتاد. نیم‌ساعت پیش با همسرم حرف زده بودم و گفته بودم سالم هستم و نگران نباشد. می‌دانستم اگر جواب بدهم، بچه‌ها گریه می‌کنند، من هم دیگر تاب نمی‌آورم. بغضی ته گلویم چسبید. گوشی را توی جیبم گذاشتم. به اتاق برگشتم. قلمم را برداشتم و شروع به نوشتن گزارش کردم.

درب اتاق حراست باز شد. سه تا از همکارها، چمدان‌هایشان در یک دست و دست دیگرشان کلی تنقلات و میوه بود. سرشان پایین بود و انگار از رفتنشان خجالت می‌کشیدند. نجف گفت: «حاجی، شما رزمندهٔ مایی. بی‌ادعا وایسادین تو صفِ اول. اینا توی کمدهامون بود. ما که داریم می‌ریم. گفتیم بیاریم برای شما مصرف کنید. ناقابله...» بسته‌های آجیل، میوه، پفک و آلوچه روی میزم گذاشته شد.

همون لحظه، صدایِ جت‌ها از آسمان می‌آمد ولی هیچ اثری از آن‌ها در آسمان کبود نبود. سرویس ون بچه‌ها آمد تا آن‌ها را به اسکله برساند. سوار شدند. از پشتِ شیشه برایم دست تکان دادند. منم دستی بلند کردم، ولی انگار دست‌هایم سنگین شده بود.

برگشتم توی اتاق. سکوتِ جزیره، سنگین‌تر از همیشه شده بود. بی‌آنکه خودم بخواهم پرت شدم به روزهای جنگ در سال ۶۴... ننه‌ام هر چه خوراکی در خانه داشت به دستمان می‌داد تا برای رزمنده‌هایی که عازم خط مقدم هستند ببریم. یاد آن اتوبوس‌ها، دست‌تکان‌دادن‌ها و بوی نان و خرماهای ننه‌م افتادم. حالا، من در این جزیره که خالی‌تر از همیشه بود، رزمنده شده بودم.

دیگر تاب نیاوردم. بغضم ترکید، اشک‌هایم سر خورد تا زیر چانه‌ام و بعد روی کاغذ گزارشم چکید. نصف اشکم دلتنگی برای خانواده‌ام بود و نصفِ دیگرش اشکِ شوق... شوق اینکه وطنم را با جانم پاسداری می‌کنم. جنگ ادامه داشت، ولی توی دلم، یک حسِ عجیبِ شیرین می‌پیچید. مثل نخلی که در خاک شور ریشه دوانده باشد.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.