نخلی در خاک شور
ساعت نزدیک ۱۰ صبح بود که زمین زیر پاهایم و تمام پنجرههای اتاق لرزیدند. صدای انفجار بود. توی دلم گفتم: «یا خدا، مگه جنگ شد؟». من، نگهبانِ دربِ کمپِ کارکنان شرکت نفت بودم. شش روز از…
ساعت نزدیک ۱۰ صبح بود که زمین زیر پاهایم و تمام پنجرههای اتاق لرزیدند. صدای انفجار بود. توی دلم گفتم: «یا خدا، مگه جنگ شد؟». من، نگهبانِ دربِ کمپِ کارکنان شرکت نفت بودم. شش روز از…