پس از سالها
سریال «پس از باران»، هم شهربانو را صبور کرد و هم ما را. برای من و احتمالا هم سن و سالهای من اولین سریالی بود که میتوانست این طور میخکوبمان کند. ما دقیقا یک هفتهی تمام صبر میکردیم…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
سریال «پس از باران»، هم شهربانو را صبور کرد و هم ما را. برای من و احتمالا هم سن و سالهای من اولین سریالی بود که میتوانست این طور میخکوبمان کند. ما دقیقا یک هفتهی تمام صبر میکردیم…
لیوان را گرفتم و روی لبهی جدول کنار خیابان نشستم. قلپی از چای را خوردم؛ با همسرم دربارهی فرق میدان معلم شیراز و بوشهر صحبت میکردیم. دربارهی اینکه اگر اینجا هم مثل بوشهر سخنران و…
لیوان را گرفتم و روی لبهی جدول کنار خیابان نشستم. قلپی از چای را خوردم؛ با همسرم دربارهی فرق میدان معلم شیراز و بوشهر صحبت میکردیم. دربارهی اینکه اگر اینجا هم مثل بوشهر سخنران و…
بعد از کلی دنگوفنگ و واسطه، سیستم حفاظتی اجازه ورود ما را به منطقه نفتی بهرگان، جهت انجام یک پروژه پژوهشی، صادر کرده بود. بهرگانی که حالا وقتوبیوقت، حرف از ورود زمینی آمریکا به…
ساعت نزدیک ۱۰ صبح بود که زمین زیر پاهایم و تمام پنجرههای اتاق لرزیدند. صدای انفجار بود. توی دلم گفتم: «یا خدا، مگه جنگ شد؟». من، نگهبانِ دربِ کمپِ کارکنان شرکت نفت بودم. شش روز از…
دهدقیقه بود خادمِ زینبیه آخرین سینیِ چای را چرخانده بود و نگاهش به استکانِ پُرِ من بود. خانمِ کناری گفت: «چایت سرد میشه.» من توی فکرِ تمامشدنِ روضهها بودم و هرچه فکر میکردم یادم…
هر سال، بعد از نجف، میرفتیم کوفه؛ خانهی ابوعلی. دو روز مهمانشان بودیم و بعد راهی مشایه میشدیم. پذیرایی بزرگِ خانه مردانه بود و دو اتاق، زنانه. دخترشان، زهرا، همهی کارها را یکتنه…
همینطور که از کنار یکی از موکبهای حاضر در میدان امام خمینی رد میشدم، صدای آقایی توجهم را به خود جلب کرد که گفت: «ما چیزی رو که در راه خدا دادیمه، پس نمیگیریم.» لحظهای مکث کردم و…
شب تاسوعا، دستههای سینهزنی سنتی دور علم «یالثارات الخامنهای» میچرخیدند. چند خانم با دستنوشته اطراف دستههای سینهزنی ایستاده بودند و همراه بقیهی عزاداران سینه میزدند. چند ردیف…