شب تاسوعا، دستههای سینهزنی سنتی دور علم «یالثارات الخامنهای» میچرخیدند.
چند خانم با دستنوشته اطراف دستههای سینهزنی ایستاده بودند و همراه بقیهی عزاداران سینه میزدند. چند ردیف عقبتر رسیدم به کالسکهای با چشمهایی آشنا.
سادات کوچولو یکی دو روز پیش از بیمارستان مرخص شده بود؛ انتظار نداشتم توی این شرجی و گرما ببینمش. مادرش را در نگاه اول ندیدم. چند قدم جلوتر رفتم. کنار کالسکه نشسته بود و روی کاغذ آ۳ چیزی مینوشت.
سلام کردم و منتظر ماندم تا جملهاش تمام شود. ماژیکها را گذاشت زمین و دستنوشتهای که قربان پیام علیالاصول آقا رفته بود را برداشت و کاغذ نو را بالای کالسکه چسباند. بیمعطلی پرسید: «دیدی همتی راسراسی تو فکر مرغوبیت ذرت و سویای آمریکاییه؟»
با چند کلمه فهماندم که این خفت را شنیدهام. دیگر منتظر نماند: «چی شد از "مِثلی لا یُبایعُ مِثلَه" رسیدیم به طمع به ذرت آمریکایی؟ مردم که توی این صد و خوردهای شب، حرفشون عوض نشده.»
راست میگفت، مردم چند قدمیمان زیر علم خونخواهی رهبر شهیدشان سینه میزدند.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…