بایگانی
وسایل مورد علاقهاش را چیده بود روی میز. بین لنج چوبی و ماشینهای مورد علاقهاش یک قطعهی فلزی گذاشته بود و نمیگذاشت کسی دست بزند. هرچه فکر کردم یادم نیامد از کجا آورده خانه. یکی از…
وسایل مورد علاقهاش را چیده بود روی میز. بین لنج چوبی و ماشینهای مورد علاقهاش یک قطعهی فلزی گذاشته بود و نمیگذاشت کسی دست بزند. هرچه فکر کردم یادم نیامد از کجا آورده خانه. یکی از…
دهدقیقه بود خادمِ زینبیه آخرین سینیِ چای را چرخانده بود و نگاهش به استکانِ پُرِ من بود. خانمِ کناری گفت: «چایت سرد میشه.» من توی فکرِ تمامشدنِ روضهها بودم و هرچه فکر میکردم یادم…
شب تاسوعا، دستههای سینهزنی سنتی دور علم «یالثارات الخامنهای» میچرخیدند. چند خانم با دستنوشته اطراف دستههای سینهزنی ایستاده بودند و همراه بقیهی عزاداران سینه میزدند. چند ردیف…
شب هشتم محرم، از شهید اربا اربای جنگ رمضان برایم گفت. ـ امشب ششمین تیکه از پیکرش، کوچکتر از یه کف دست پیدا شده. نشستم به حساب کردن، حداقل دو ماه از آتشبس گذشته. چرا بعد از این همه…