هر سال، بعد از نجف، میرفتیم کوفه؛ خانهی ابوعلی.
دو روز مهمانشان بودیم و بعد راهی مشایه میشدیم. پذیرایی بزرگِ خانه مردانه بود و دو اتاق، زنانه. دخترشان، زهرا، همهی کارها را یکتنه میگرداند؛ از پختن غذا و شستن لباسها تا پهن کردن رختخواب مهمانها. موقع خداحافظی، تا دم در بدرقهمان میکرد، پیشانیمان را میبوسید و میگفت: «اگر رسیدین کربلا، حاجت من رو از امامحسین بخواین...»
سالها بود که بچهدار نمیشد.
امسال که رسیدیم، کوچه را نمیشناختم. برای مردها موکبی برپا کرده بودند. جلوی موکب، توی مسیر مشایه، گهوارهای گذاشته بودند و خانه با پارچههای سبز تزئین شده بود. تا چشمم به زهرا افتاد، شستم خبردار شد. گفتم: «حَمَل؟»
اشک توی چشمهایش نشست.
گفت: «إی... الحمدلله.»
بیاختیار پیشانیاش را بوسیدم.
گفتم: «مبروک...»
لبخند زد. دستش را روی شکمش گذاشت و گفت: «بعد از شهادت امام خامنهای و خانوادهاش، دلم آرام و قرار نداشت. بیشتر از همه، دلم پیش دختر چهاردهماههشان مانده بود. هر بار فیلمش را میدیدم، بیاختیار گریه میکردم و زیر لب، حاجتم را از خدا به حرمت او میخواستم. شهید چهاردهماهه کم از شهید سهساله نداشت.
چند شب بعد، خواب دیدم شهیده زهرا، نوزادی را از گهواره برداشت و توی بغلم گذاشت. بیست روز بعد، جواب آزمایشم مثبت شد.»
دوباره لبخندی زد که تمام اجزای صورتش با آن همراه شد.
از خانه که بیرون آمدم، نگاهم دوباره به همان گهوارهی کنار موکب افتاد، این بار جور دیگری.
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…