حاجی، که اصلاً نمیدانم حج رفته یا نه، یک مغازهی کوچک در بازار قدیمی دارد. بهقدری کوچک که بهسختی دو نفر در آن جا میشوند. مغازه شلوغ و نامرتب است و خودش هم پشت یک میز که زیر انواع لباس مردانه مدفون شده، روی یک چهارپایه مینشیند.
دستش حرکتی لرزشی با دامنهای وسیع دارد؛ مثل اینکه مرتب بخواهی چیزی را باد بزنی؛ علائمی مشابه پارکینسون یا چنین چیزی. بههرحال، ما طبق قراردادی نانوشته، مشتری دائمش هستیم؛ چه شلوار جین و تیشرت، چه شلوار پارچهای و پیراهن آستینبلندِ موجهِ اداری!
آن روز اتفاقی از آن کوچهی فرعی رد میشدیم، دمِ درِ مغازهاش همسرم را راضی کردم برود و یک شلوار نو بخرد. از داخل مغازه، مشتری دائمش را شناخت و به داخل صدا کرد و بعد شروع کرد با همان دست لرزان از قفسههای درهم، لباسها را بیرون آوردن و جنسهای جدید را نشان دادن. چهارپایهاش را هم به من تعارف کرد که: «تا آقا پرو میکنه، بشین دخترُم! خسه نواوی.»
🔹 همسرم توی اتاق پروِ کوچک بهسختی مشغول تعویض شلوارها بود. از فرصت استفاده کردم و گفتم: «حاجی، جنگ چه میشه آخرش؟».
جا خورد و با خنده گفت: «مو که کسی نیسوم. مو انگا چوپونیم که سرِ گلهشه. آقات اگه مالِ اُرگانی-چیزیه بِختر میفهمه.»
گفتم: «نه، اون مالِ ارگانی-چیزی نیست. شما باتجربه و دنیادیدهای...»
عاقبت که انگار فهمیده بود از کدام زاویه به ماجرا نگاه میکنم، آرام گفت: «مو نه طرفِ ای رژیمُم نه او رژیم. جنگ هم نخوبن. ای قِ خونه خراب واویده و مردم کشته واویدن ولی یه چی میفهمُم. ما حالا تمومِ خونهزندگیمونو دودستی تحویلِ آمریکا بدیم راضی وِیمو؟ نه! نه دُرُست میگم؟»
گفتم: «بله، احسنت!»
حسابوکتاب کردیم و بیرون آمدیم. توی دلم گفتم حاجی کاش تو یکی از اعضای تیمِ مذاکرهکننده بودی!
این روایت را چطور دیدید؟
با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.
دیدگاهها
دیدگاهتان را بنویسید یا گفتوگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.
در حال دریافت دیدگاهها…