ـ من آرزومه شهید بشم.

این را مرصاد می‌گوید؛ پسربچه‌ای ۹ ساله با صدای شیرین کودکانه. کارت دور گردنش را می‌بینم. روی کارت نوشته: «مسئول بخش.» یک نگاه به کارت می‌اندازم و بعد به صورت معصومش. می‌پرسم: «اینجا چه کار می‌کنی؟»

لبخند می‌زند: «من مواظب بچه‌ها هستم. نذارم با هم دعوا کنن. وسیله‌های بازی رو هم مساوی به همدیگه بدن.»

مرصاد هر شب از ساعت ۸ تا پایان تجمع اینجاست. پدر و مادرش هم در تجمع‌اند و او، در موکب کودک، مسئول بخش خودش است. موکب شلوغ است؛ تاب و سرسره دارد، قلعه بازی دارد، عروسک دارد و کلی وسیله برای بازی و ساختن. بچه‌ها اما گاهی سر همین وسایل با هم کنار نمی‌آیند.

یک بار می‌بینم مسئول بزرگسال موکب که به گمانم بیست سال را رد کرده باشد، هرچه تلاش می‌کند دو بچه را راضی کند تا وسیله‌ها را با هم تقسیم کنند، موفق نمی‌شود. مرصاد جلو می‌رود. خیلی آرام می‌گوید: «بچه‌ها، لطفاً وسیله‌ها رو به همدیگه قرض بدین.» همین. دعوا تمام می‌شود. الکی نیست که روی کارتش نوشته‌اند «مسئول بخش».

بعد می‌رود سراغ دو بچه دیگر که نمی‌توانند قطعه‌های قلعه را درست کنار هم بگذارند. کنارشان می‌نشیند، اما دست به وسایل نمی‌زند. فقط راهنمایی می‌کند: «اون قطعه دوتایی سبزه رو بذار بالای قطعه زرد.» بچه‌ها انجام می‌دهند.

از مرصاد می‌پرسم: «تا کی می‌آیی اینجا؟»

می‌گوید: «تا هر وقت که میدون پابرجا باشه، منم هستم.»

ـ چرا؟

ـ این حرف آقاست. باید ما باشیم.

«آقا» برایش سیدمجتبی است. آقای شهیدمان را هم «رهبر شهید» صدا می‌کند. بعد با همان لحن مطمئن کودکانه‌اش شروع می‌کند از آقای شهید حرف زدن. از اینکه چطور با بچه‌ها رفتار می‌کرد، از چیزهایی که از او یاد گرفته. وسط حرف‌هایش می‌گوید: «من خیلی می‌شناختمش.»

می‌پرسم: «مگه چند بار رهبر شهید رو دیدی که می‌گی خیلی می‌شناختمش؟»

همان لبخند همیشگی‌اش را می‌زند.

ـ از تلویزیون که می‌دیدمش. پدر همه ما بود. رهبر کشور بود. اصلاً آقا بود.

«اصلاً آقا بود.» جمله‌اش توی ذهنم می‌ماند. یک بچه ۹ ساله «آقا بودن» را چطور فهمیده؟

و دوباره، بی‌مقدمه، همان آرزوی اولش را تکرار می‌کند: «می‌خوام شهید بشم.»

هر بار که این جمله را می‌گوید لحنش جدی می‌شود و چشم‌هایش گردتر.

ـ تو هنوز خیلی کوچولویی.

همین لحظه یاد حرف آقای شهید می‌افتم و دست مرصاد را می‌گیرم و می‌گویم: «آقای شهید گفتن آدم باید مفید باشه، کار درست رو برای مردم انجام بده. ان‌شاءالله شهادت، هفتاد سالگی.»

سرش را تکان می‌دهد. حرفم را فهمیده. همان لحظه صدای بچه‌ها بلند می‌شود. باز سر یکی از وسایل بازی با هم دعوایشان شده.

مرصاد برمی‌گردد. می‌رود وسط بچه‌ها. همان‌طور آرام می‌گوید: «بچه‌ها... نوبتی بازی کنین.» و دوباره مسئول بخش می‌شود.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.