اصلاً آقا بود
ـ من آرزومه شهید بشم. این را مرصاد میگوید؛ پسربچهای ۹ ساله با صدای شیرین کودکانه. کارت دور گردنش را میبینم. روی کارت نوشته: «مسئول بخش.» یک نگاه به کارت میاندازم و بعد به صورت…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
ـ من آرزومه شهید بشم. این را مرصاد میگوید؛ پسربچهای ۹ ساله با صدای شیرین کودکانه. کارت دور گردنش را میبینم. روی کارت نوشته: «مسئول بخش.» یک نگاه به کارت میاندازم و بعد به صورت…
یکی از هممحلیها که ما را هرشب توی تجمع میدید به همسرم گفته بود: «بچههات رو خوب بیمه میکنی اینها با همین اومدنهای هر شب، عاقبتبهخیر میشن.» نگاهش برایم جالب بود. خودم نرسیده…
آقای امینی عین ۱۸۹ شب تجمع، میاندار دسته بوده. عین ۱۸۹ شب را گوشگیر توی گوشهایش گذاشته تا جلوی بلندگوها بایستد. درست جایی که هیچ جای ایستادن ندارد؛ دو تا پایش را با طناب به…
بنر محبوب من است. جملهای از آقاجان شهیدم که فرموده: «آمریکا محکوم به افول است» از شب اول تا حالا، کلمه به کلمهاش یادم انداخته ظلمت نماندنی است؛ شیطان حریف خدایم نیست؛ زمین، وعدهٔ…
به محض ورود به خانه، قاب در، تصویر زنی را نشانم داد که با کودکی بیمار، در سکوتی سنگین به تلویزیون خیره مانده بودند. دیدن این دو در آن تنهایی محض، بغضی غریب در گلویم نشاند. علیاصغر…
پیرزن میوهفروش، گوشهی خیابان، کنار نوبرانههایش نشسته بود و تسبیح میگرداند. سیبهای سرخ و خوشرنگ او از دور برای ما خودنمایی میکرد. خواهرم گفت: «سیبهایش ترش و آبدار است. آنقدر…
دوباره برگشتم به حالوهوای ۱۰ اسفند ۱۴۰۴ که سفرهی سحریمان پهن بود و آقای سلطانی، مجری سحرگاه شبکهی یک، از شدت گریه نمیتوانست ادامهی خبر را بخواند. زیرنویس را که دیدم، تازه فهمیدم…