یکی از هم‌محلی‌ها که ما را هرشب توی تجمع می‌دید به همسرم گفته بود: «بچه‌هات رو خوب بیمه می‌کنی! این‌ها با همین اومدن‌های هر شب، عاقبت‌به‌خیر می‌شن.»

نگاهش برایم جالب بود. خودم نرسیده بودم به این نگاه. تا چند شب پیش که به چشم، اثرش را دیدم.

همسرم ظهر رفته بود دیدن پسرعمه‌اش سجاد که تو بابلسر سوپری دارد. سجاد با نظام میانه‌اش خوب نیست. حالا که داشتیم می‌آمدیم تجمع، داشت از حرف‌های سجاد برایم می‌گفت.

ـ خانم! سجاد می‌گفت ۱۷۰ تا سوپری تعطیل کردن. به خاطر همین گرونی‌ها!

از داشبورد مچ‌بند سه رنگ پرچم را درمی‌آوردم ببندم به دستم. با آماری که داد، داشتم مزه‌مزه می‌کردم بپرسم ۱۷۰ تا سوپری تو بابلسر؟ یا مازندران؟ یا تو کل کشور؟ که گفت: «تازه می‌گفت وضع الآن خوبه که. هی دلار بره بالا، بدترم می‌شه.»

یاد حرف زن توی تاکسی افتادم. شش ماه پیش می‌گفت حالا وضعمان خوب است، همین تخم‌مرغ را شش ماه دیگر نمی‌شود خرید. همان موقع به خودم گفتم یادم باشد حرفش را شش ماه بعد یادم بیاید. مغزم این‌جور وقت‌ها خوب کار می‌کرد؛ حالا درست شش ماه بعد یادم انداخته بود بسنجم چقدر حرف آن زن درست درآمده. از آن‌جایی که همین امروز همسرم یک شانه تخم‌مرغ خریده بود، شیر شدم که بگویم: «می‌خوان مردمو زیر فشار استرس گرونی له کنن.»

همسرم یک چشم به جاده گرفت و یک چشم به من. گفت: «مسأله همینه که مردم تا کجا دووم می‌آرن؟»

می‌دانستم ابایی ندارد به پسرعمهٔ ضدنظامش حق بدهد و هیچ برچسب سیاه‌نمایی هم بهش نزند و باور کند که خیلی‌ها دوام نمی‌آورند. من ولی نمی‌خواستم این را. نه که بگویم گرانی نیست یا کمری زیر بار گرانی نشکسته. بلکه می‌خواستم راه نجات پیدا کنم؛ نقطه‌های روشن را. گفتم: «کدوم کشوری جلوی این قلدرها ایستاده؟ اون‌ها از ایستادگی این مردم جیز می‌خورن. هر کار برای شکست دادنشون می‌کنن. ولی کور خوندن.»

خواستم بگویم همین حضور دویست‌شبهٔ مردم یعنی کور خوانده‌اند که شاهد از غیب رسید. دیدم دسته‌ای زن و مرد پرچم‌دار سر خیابان یکی از محلات ایستاده‌اند. گفتم: «بفرما! این مردم! بعد دویست شب هنوز ایستادن تا اتوبوس‌ها برسه و برن تجمع و میدان‌داری کنن!»

و برای اینکه خیالم راحت شود حرفم را فهمیده، تأکید کردم: «اتوبوس‌ها! نه شخصی! قول هم بهت می‌دم نصف به نصف‌شون هیچ ماشین شخصی ندارن. تو که می‌دونی اینجا چه محلیه!»

سر به تأیید تکان داد و به لحن نرمی گفت: «مردم عجیبی داریم.» همین نوری که دیده بودم را دیده بود. قوت لحنش این را می‌گفت.

ـ اینارو شب‌های اول که اینجا می‌دیدم هم عجیب بود. کی فکر می‌کرد این محله این‌قدر بچه انقلابی داشته باشه؟ بازم با این حال فکر می‌کردم یه شوری از داغ شهادت آقاست که حالا دارن می‌آن. ولی الآن، بعد دویست شب، از این محله، این همه آدم بیاد تجمع؟!»

گفتم: «زمان مدرسه یه دختر چادری بود تو سرویس‌مون که اینجا خونه‌اش بود. یادمه هروقت سرویس اینجا می‌ایستاد، من دلم می‌ریخت، تا دوباره راه بیفته. همش فکر می‌کردم الان یه شرخر با قمه بهمون حمله می‌کنه. دیدم بودم به چشما! همشم فکر می‌کردم این دختر تو این محله چطور زندگی می‌کنه؟ چطور چادر نگه می‌داره؟ حالا همین محله رو!»

حرف که به اینجا رسید، دیگر رسیده بودیم به محل تجمع. ماشین را پارک کردیم و داشتیم با بچه‌ها پیاده می‌شدیم که دیدم مهنا چادرش را هنوز درنیاورده. بعضی شب‌ها دوست داشت چادر بگذارد. اعتقاد خودم این بود که نباید توی این سن که هنوز به تکلیف نرسیده، خودش را اذیت کند. ولی جلویش را نگرفته بودم. چون می‌دانستم وقتی مسیر راهپیمایی مردم پرچم‌دار به پارک شهرداری برسد و ببرمش سرسره‌بازی، درش می‌آورد. به همین خیال بودم. اما آن شب تا برمی‌گشتیم چادر را درنیاورد. بهش که گفتم چرا؟

ـ این حجابه؟

ـ آره!

ـ پس باید داشته باشم. چون دلار رفته بالا، من باید حجابو داشته باشم!

دخترک نه می‌دانست دلار چیست و نه می‌فهمید بالا رفتن یعنی چه. فقط چکیده‌ای از حرف‌های توی ماشین ما را داشت بهم برمی‌گرداند. اما تمام شب گرما را خورده بود و زحمت جمع کردن چادر را به خودش داده بود؛ چون به هرحال این چیزی که اسمش دلار است رفته بود بالا! و فهمیده بود این چیزی که رو سرش گذاشته و اسمش حجاب است، حتماً زهر آن بالا رفتن را می‌گیرد.

این روایت را چطور دیدید؟

با انتخاب دوباره، رأی خود را پس بگیرید.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید یا گفت‌وگو را با پاسخ به دیگران ادامه دهید.