لقمههای معلق
غذا جا افتاده بود. یکی از اعضای خانواده درِ دیگ را برداشت که: «چه بویی راه انداختی » بعد یکدفعه گفت: «همین؟ چرا اینقدر کم پختی؟» به خنده گفتم: «باید تابآوری رو تمرین کنیم.» گذشت،…
روایتها و نوشتههایی که با این واژه به هم رسیدهاند.
غذا جا افتاده بود. یکی از اعضای خانواده درِ دیگ را برداشت که: «چه بویی راه انداختی » بعد یکدفعه گفت: «همین؟ چرا اینقدر کم پختی؟» به خنده گفتم: «باید تابآوری رو تمرین کنیم.» گذشت،…
غذا جا افتاده بود. یکی از اعضای خانواده درِ دیگ را برداشت که: «چه بویی راه انداختی » بعد یکدفعه گفت: «همین؟ چرا اینقدر کم پختی؟» به خنده گفتم: «باید تابآوری رو تمرین کنیم.» گذشت،…
یکی از هممحلیها که ما را هرشب توی تجمع میدید به همسرم گفته بود: «بچههات رو خوب بیمه میکنی اینها با همین اومدنهای هر شب، عاقبتبهخیر میشن.» نگاهش برایم جالب بود. خودم نرسیده…